#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_200


-می شه... می شه گوشیت رو بدی کمی با راهول حرف بزنم.

مامان اخم کرد، سریع گفتم: فقط چند کلام مامان، توروخدا.

گوشیش رو که روی میز تحریر گذاشته بود، برداشت و به سمتم گرفت.

-سریع، بابات بیاد جفتمون رو می کشه.

لبخندی زدم.

-قربونت برم، چشم.

وارد واتساپ مامان شدم و شماره ی راهول رو وارد کردم. آنلاین بود؛ با عجله شماره اش رو برای تماس تصویری

گرفتم. با کمی تاخیر برداشت با دیدن من اخم وحشتناکی کرد و با داد گفت: معلومه کجایی تو دختر؟ چرا آنلاین

نمی شی؟ چرا نمیای پیشم هان؟ نمی گی نگران می شم؟ نمی گی دلتنگم پریا؟

با لبخند به صورتش نگاه کردم.

-دلم برات تنگ شده بود.

پوزخندی زد، بعد یهو گفت: تو چرا این قدر بی حالی؟

نفس عمیقی کشیدم و آروم و شمره شمرده همه چیز رو براش تعریف کردم. صورتش رو بین دست هاش گرفت.

-بمیرم برات پریا، من رو ببخش.

romangram.com | @romangram_com