#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_199


بابا بدون نگاه کردن به من گفت: باشه آقای دکتر چشم.

دکتر رو به دانیال کرد و گفت: اگه سرمش تموم شد از دستش در بیار.

دانیال دستی به موهای مشکی و خوش حالتش کشید.

-چشم.

بابا و آقای دکتر همراه دانیال از اتاق بیرون رفتند. مامان اما ». چقدر از این بشر بدم می اومد « . چینی به بینیم دادم

کنارم نشست. اشکش رو پاک کرد و گفت: الهی بمیرم این حالت رو نبینم تک دخترم.

دستش رو آروم فشردم.

-نگو مامان خدا نکنه.

کمی به چشم های نگرانش نگاه کردم.

-مامان؟

روی موهام رو بوسید.



-جانم؟

زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم.

romangram.com | @romangram_com