#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_198


-چشم هاش رو باز کرد.

بی حال و گیج سرم رو به این طور و اون طور تکون دادم.

-ما...مان؟

مامان که انگار کنارم نشسته بود دستم رو توی دستش گرفت.



-جونم دخترکم؟ جون دلم عزیزم تو که من رو نصف جون کردی.

نگاهم رو توی اتاق چرخوندم؛ اتاق خودم بود. پوزخندی زدم حتی من رو نبرده بودند بیمارستان. دکتر کنار تخت

ایستاد.

-جاییت درد نمی کنه دخترم؟

دستم رو روی قلبم گذاشتم.

-قلبم... قلبم تیر می کشه.

دکتر با نگرانی گفت: راستش من این جا کاری نمی تونم بکنم باید بیایی بیمارستان.

بعد روش رو به سمت بابام که گوشه ای ایستاده بود و با اخم به زمین خیره شده بود گفت: حمید جان دخترت قلبش

درد میکنه، باید یه سر بیاد بیمارستان.

romangram.com | @romangram_com