#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_197
-تموم شد همه چی تموم شد پریا...
قلبم تیر می کشید و تموم تن و بدنم می لرزید. گریه هام تمومی نداشت؛ برای خودم، برای پدرم، برای عشقم و برای
راهول گریه کردم. نمی دونستم سرنوشت چه چیزی رو برام رقم زده ولی این رو می دونستم که گذشتن از راهول
برام سخته و اما نمی تونم بیش تر از این هم دل بابا رو بشکنم. باید با راهول حرف بزنم.
چهار دست و پا و بی حال به سمت تخت و لپ تاپ رفتم که وسط راه چشم هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم؛
قلبم بدجور تیر می کشید. چندبار پلک هام رو محکم روی هم گذاشتم و چند بار و تند تند نفس عمیق کشیدم ولی
بی فایده بود، حالم خوب نمی شد.
-وای خدا...
روی پارکت های سرد به پشت دراز کشیدم. به سقف خیره شدم، شاید با یه کم خواب بهتر می شدم؛ چشم هام رو
بستم و به ثانیه نکشید که بیهوش شدم و به عالم بی خبری پا گذاشتم.
#پارت_چهلونهم
با سوزشی توی دستم، صورتم توی هم رفت. صدای همهمه ی زیادی رو می شنیدم. آروم لای چشم هام رو باز
کردم. صدای دانیال توی اتاق پیچید.
romangram.com | @romangram_com