#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_196

آروم لب باز کردم و با ترس و صدای گرفته ای گفتم: بابا... دل... که این ها رو... نمی فهمه...

با سیلی که به صورتم خورد خفه شدم، لال شدم. برای اولین بار دست های پدرم برای سیلی زدن مهمون صورتم

شده بود. با بهت نگاهش کردم. داد زد:. گفته بودم بهت... گفته بودم مواظب خودت و دلت باش؛ نگفته بودم پریا؟

نگفتم پریا اجازه می دم بری هند ولی باید همین طور که هستی برگردی، سالم و شاد بدون عاشق شدن و مریض

شدن؟ تو چی گفتی هان؟ گفتی عشق کیلو چند بابا؟! الان این چرت و پرتا چیه می شنوم پریا؟

چیزی نداشتم بگم راست می گفت خب. هق هقم اوج گرفت؛ مامان چند بار بابا رو صدا کرده بود و به آرامش دعوتش

می کرد ولی بابا همون طور عصبی و با خشم نگاهم می کرد.

-گمشو توی اتاقت، نمی خوام ببینمت.

با صدای لرزونی صداش کردم.

-بابا...

با دادش از ترس دست هام رو روی گوشم گذاشت.

-برو توی اتاق پریا... گمشو.

با ترس و گریه از کنارش رد شدم و با دو به سمت اتاقم رفتم. پشت به در روی زمین فرود اومدم. گریه و هق هقم

اوج گرفت.


romangram.com | @romangram_com