#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_195
پارت_چهلوهشت
این بار با داد صدام کرد؛ شونه هام بالا پرید، تندی از جام بلند شدم و با سری پایین رو به روش ایستادم. قدمی جلو
اومد و گفت: بگو که حرف هایی که داشتی به مادرت می گفتی یه دروغ و شوخیه محضه.
توی دلم نالیدم: کاش دروغ و شوخی بود بابا... ولی همه اش واقعیته.
چیزی نگفتم و فقط هق هقم بلند شد. نزدیک تر اومد و شونه هام رو محکم تکون داد.
-چرا خفه شدی پریا هوم؟ بگو؟
با بغض صداش کردم.
-با...با...
چونه ام رو توی دستش گرفت و سرم رو بلند کرد.
-پس واقعیته آره؟
سری از روی تأسف تکون داد.
-پسره هندی! آره؟ عاشق یه پسر هندی شدی؟ توی ایران پسری پیدا نمی شد هان؟
romangram.com | @romangram_com