#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_194




از اتاق بیرون رفتم. نفس عمیقی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم. مامان با دیدنم گفت: بیا بشین.

روی صندلی فلزی، پشت میز غذا خوری نشستم.

-جانم؟

کمی نگاهم کرد و گفت: فقط دوستته اره؟

با گیجی سرم رو تکون دادم. لبخندی زد.

-به مامانت دروغ نگو.

سرم رو پایین انداختم که اسمم رو صدا زد. سرم رو بلند کردم و به چشم های مهربون و آروم مامان نگاه کردم.

گفتم، از همه چیز گفتم؛ از دیدن و آشنایی با راهول، از عشق و روز های زیبامون، از همه چیز و در آخر با اشکی که

توی چشم هام جمع شده بود رو به مامان گفتم: مامان عاشق شدم، عشق یه پسر هندی توی دلم خونه کرده؛ روز ها

و شب هام با یادش می گذره... دوریش خیلی سخته، این روز ها دلتنگی امونم رو بریده.

با صدای چیزی که روی زمین افتاد و هین بلند مامان چشم هام رو بستم. بابا... بابا اومده بود، حرف هام رو شنیده

بود. تموم شد... همه چیز خراب شد. با صداش قطره اشکم چکید.

-پریا...

romangram.com | @romangram_com