#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_187
با صدای بلند خندیدم و توی آغوش بابا فرو رفتم.
- ای جان... دلم برات تنگ شده بود بابا.
روی موهام رو بوسید و گفتم: دل بابا هم برات یه ذره شده بود گل دختر.
ازش جدا شدم و با لبخند به سمت آغوش مامان پرواز کردم.
-مامان جونم...
مامان صورتم رو غرق بوسه کرد.
-فدات بشم دخترکم چقدر دلم برات تنگ شده بود.
دست هاش رو بوسیدم و گفتم: فداتون بشم منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
ازشون جدا شدم و خواستم چیزی بگم که چشمم افتاد به دانیال. اخمی کردم که به سمتم اومد.
-سلام پریا.
سرم رو به معنی سلام تکون دادم. دستش رو جلو آورد.
-خوبی پریا جان؟
به خاطر نگاه خیره ی بابا با حرص و کوتاه دستش رو فشردم.
-ممنون.
romangram.com | @romangram_com