#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_188

بالاخره بعد از کلی سوال پیچ کردن رضایت دادن و با هم سوار ماشین شدیم. دانیال کنارم نشسته بود و تند تند

سوال می پرسید که نزدیک به مرز انفجار بودم؛ حالم ازش بهم می خورد.



دوباره دلتنگی و یاد راهول به سمتم هجوم آورده بود و انگار که داشتم خفه می شدم؛ قطره اشکی که از چشمم

چکیده بود رو پاک کردم و آهی کشیدم.

***

#راهول

با رفتن پریا احساس می کردم که دنیا روی سرم خراب شده. هنوز چند ساعت از رفتنش نمی گذشت که من دلتنگ

شده بودم و مثل دیونه ها از این سر اتاق به اون سر اتاق می رفتم، از پنجره به بیرون نگاه می کردم و گاهی چند

دقیقه ی به نقاشی که هنر دست های ظریف پریا بود خیره می شدم.

-چطور تحمل کنم؟ پریا... دوریت رو چطور دووم بیارم؟

تند تند نفس عمیق می کشیدم تا اشک هام دوباره سرازیر نشه. دیشب هم ثانیه ای نتونستم چشم روی هم بزارم و

با یاد رفتن و دوری پریا اشک مهمون چشمم می شد.

خودم رو روی تخت پرت کردم و به عکس پریا که داخل گوشیم بود نگاه کردم. لبخندی زدم.


romangram.com | @romangram_com