#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_168


دلتنگی رو دوم بیارم؟ از دست دانیال باید چه خاکی به سرم بریزم؟ و همین طور سوال های زیادی توی مغزم می

چرخید و دیگه نزدیک به دیونه شدن بودم. خسته بودم؛ همین که به رفتن فکر می کردم چشم هام پر از اشک می

شد... یعنی فردا که رفتم... فردا که از راهول دور شدم... فردا... و همه ی فردا های دیگه رو چطور باید بگذرونم؟

آهی کشیدم.

-خدایا یه کاری بکن لطفا... نذار فاصله بینمون بیفته... نزار از هم دور بشیم.

با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. با بی حالی گوشی رو از روی میز کنار تخت برداشتم.

-الو...

راهول آروم صدام کرد.

-پریا؟

لبخندی زدم؛ عاشق صدا کردن هاش بودم... آروم و پر از احساس... اصلا عاشق اسم خودم می شدم.

-جانم؟

با همون تن صدای آروم گفت: مامان برای نهار دعوتت کرده، میام دنبالت.



با هول گفتم: نه... نه... راهول مزاحم نمی شم...

romangram.com | @romangram_com