#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_167

-نه انگاری عالیه.

غذا طعم فوق العاده ای داشت. تند تند شروع کردم به خوردن؛ چون گرسنه ام بود خیلی بهم چسبید و مزه داد.

سرم رو که بلند کردم با صورت خندون راهول رو به رو شدم. ابرویی بالا انداختم که نزدیک اومد و گونه ام رو بوسید.

-الهی من به فدات.

لبخندی زدم و کاسه رو رو به روش گرفتم.



-باز می خوام...لطفا.

نگاه مظلوم من رو که دید با صدای بلند خندید.

-ای به چشم.

با خوردن غذا کلا تصمیم گرفتم که دیگه شام و نهارم رو از غذا های خیابونی تهیه کنم چون واقعا عالی بود.

#پارت_چهلوسه


پکر و بی حال روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف سفید و خالی از هر چیز خیره شده بودم. از صبح که بیدار

شده بودم و صبحونه ام رو خورده بودم دوباره روی تخت دراز کشیده بودم و همین طور مثل دیونه ها با خودم حرف

می زدم. این که اگه برگردم ایران چی می شه؟ با عشقه توی دلم باید چیکار کنم؟ بدون راهول چیکار کنم؟ چطور

romangram.com | @romangram_com