#عشق_و_تقدیر_پارت_91

من:پس تا فردا خدافظ

رامین: خدافظ.

آخ جووون اگه رامین داداشم باشه... بعد سلنا رو براش میگیرم... بعدش سلنا میشه زن داداشم.... با همین افکار مسخره خوابم برد... صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. یه دوش گرفتم و نشستم روی تختم و برای گذروندن وقت تصمیم گرفتم که اتاقم رو تجزیه و تحلیل کنم. کار مسخره ای بود ولی برای گذروندن وقت توی اون ساعت بهترین گزینه بود.... پرده ی سفید که روش طرح های بنفش و طوسی و صورتی داشت و یه ست کاناپه ی بنفش با کوسن های طوسی و سفید. دیوارهای سفید ساده و عکس هایی از خودم که با تیپ های بنفش و طوسی و سفید روی دیوار بود... یکیشو خیلی دوست داشتم. توش یه شلوار طوسی با یه تاپ بنفش تنم بود و چهار زانو نشسته بودم روی زمین و سرم رو یکمی کج کرده بودم که باعت شده بود یه تیکه از موهای فِرَم بریزتوی صورتم.به تخت سفید و بفشم که رو تختی بنفش و طوسی روش بود دستی کشیدم و با استرس به ساعت نگاه کردم. أأأه چرا سلنا بیدار نمیشد..... بلند شدم و رفتم توی اتاقش و رفتم داخل... مثل یه بچه ی کوچولو خوابیده بود... ولی من حالم خیلی بد بود و بهش نیاز داشتم وگرنه بیدارش نمیکردم... رفتم کنارش و آروم صداش کردم. لای چشماشو باز کرد و با دیدن من لبخندی زد و گفت:

-سلام

من: سلام سلنا پاشووو!

با تعجب بلند شد و گفت:

-چی شده ... چرا انقدر دستات یخه؟

من: حالا بلند شو برو یه دوش بگیر زودم بیا تا بهت بگم...

یک ربع بعد با حوله از حموم اومد بیرون و گفت:

-خب زود باش بگووو!

خندم گرفته بود. در حالی که از اتاق میرفتم بیرون گفتم:

-لباساتو عوض کن و بیا تو اتاقم تا با هم حرف بزنیم...

توی افکارم غرق بودم که سلنا مثل دیوونه ها یهو درو باز کرد و پرید تو اتاق و گفت:


romangram.com | @romangram_com