#عشق_و_تقدیر_پارت_92
-چی شده ه ه ؟؟؟؟
همه چیزو براش تعریف کردم... وقتی ساعتو دیدم کپ کردم. بدو بدو رفتم تا حاضر بشم.... اصلا یادم نیست که چی پوشیدم. از در که رفتم بیرون مامانو دیدم که حاضر و آماده نشسته روی کاناپه و با استرس منتظر منه! با دیدینش گفتم:
-کجا به سلامتی؟
مامان: منم میام...
من: به زبان مادریت دارم میگم میخوام تنها برم میفهمی؟ نمیخوام بیای اونجا حوصله ی گریه و زاریتو ندارم...
با التماس گفت:
-رها قول میدم گریه...
محلش نذاشتم و بین حرفش رفتم از در بیرون و پریدم تو ماشین و گازشو گرفتم و رفتم به طرف کافی شاپی که رامین گفته بود.... رو به روی رامین نشسته بودم ولی نمیدونستم چطوری باید شروع کنم... آروم به چشمای عسلی که میتونست چشمای برادرم باشه نگاه کردم ... پر از نگرانی بود. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو انداختم پایین و چشمامو بستم و با آرامش همه چیزو گفتم... دوباره نگاش کردم. مات داشت منو نگاه میکرد... آروم گفتم:
-حالا هم ازت میخوام که به خاطر من ... به حرمت این 5 ،6 سال دوستیمون ... بیای و یه آزمایش کوچولو بدی... میای؟
دستای یخ زدشو از روی میز گرفتم و گفتم:
-رامین؟... میای؟
بالاخره زبون باز کرد و گفت:
-رها ... من ... من همیشه آرزو داشتم که یه خواهر مثل تو و یه پدر و مادر مثل دنیا خانوم و آقا امیر داشته باشم.... واااای اگه بشه ... فقط دعا کن که بشه...
romangram.com | @romangram_com