#عشق_و_تقدیر_پارت_90
-خدایا...خدایا.... خودت کمکم کن.... خودت میدونی که چقد دوست دارم که رامین برادرم باشه....
با صدای در از پایین به خودم اومدم... حتما عمو اینا هستن... بلند شدم و رفتم تو حموم. توی وان دراز کشیده بودم و فکر میکردم. باید زودتر با رامین حرف بزنم ... آره اینجوری خیال همه راحت میشه گوشیمو برداشتم و با هاش تماس گرفتم... بعد از 3 تا بوق جواب داد:
-بله؟
من:الو رامین؟...
رامین : الو؟... رها تویی؟
من: آره... خوبی؟
رامین: مرسی تو خوبی؟ چیزی شده رها ؟ سابقه نداشته این وقت شب زنگ بزنی . . ..
من: ببخشید که مزاحمت شدم نه... نگران نباش چیزی نشده فقط میخوام ببینمت ... فردا... میتونی؟
رامین : آره ... ولی برای چی مگه چی شده...
من: رامین الان هیچی نمیتونم بهت بگم ... فقط اینکه نگران نباش میخوام یکمی باهم دوستانه صحبت کنیم باشه؟
رامین: باشه فردا ساعت 7 بیا کافی شاپ... بلدی که؟
من:آره بابا دست کم گرفتیا . فعلا کاری نداری؟
رامین: نه...
romangram.com | @romangram_com