#عشق_و_تقدیر_پارت_181
خیلی زود زمان گذشت و وقت رفتن شد. با همه خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین هامون. من سریع نشستم توی ماشینم و گازشو گرفتم و رفتم از در باغ بیرون. سپهر هم به دنبالم اومد. ریموت رو برداشتم و سقف ماشین رو باز کردم ... با اینکه هوا سرد بود ولی بازم مزه میداد! صدای آهنگ رو زیاد کردم و پامو محکم تر روی پدال گاز فشار دادم... سپهرم که دیگه بدتر از من. انگار با هم دیگه کوردس گذاشته بودیم. دیگه وقتی داخل شهر شدیم و خیابون ها شلوغ شد سپهر بهم زنگ زد و گفت که سرعتم رو کم کنم. منم گوش دادم به حرفش. دیگه باید راه هامون رو جدا میکردیم. کنار خیابون نگه داشتم باهاش خدافظی کردم. هرچی اصرار کرد که برم خونه ی اونا ولی قبول نکردم و گفتم که کار دارم و از این حرفا.
با کلید در خونه رو باز کردم و با خستگی رفتم توی اتاقم و سریع یه دوش گرفتم و بعد از پوشیدن لباسام مثل جنازه افتادم روی تختم و دیگه هیچی نفهمیدم...
وقتی چشمام رو باز کردم ساعتی که روی دیوار رو به روم بود ساعت 2:30 رو نشون میداد... با کسلی از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی پایین. یه چیپس برداشتم و ریختم توی یه ظرف و خوردم. بعدش خودمو انداختم روی کاناپه و شروع کردم بلند بلند با خودم حرف زدن.:
-خب الان من یه دختر خوشگل و لوند و تو دل بروی 25 ساله(جونم تعریف) توی یه خونه ی بزرگ تک و تنهام... اونطوری که توی اکثر فیلما و رمان ها دیدم و خوندم در چنین شرایطی من باید بگرخم و منتظر شاهزاده ی قصه هام باشم که با اسب سفید منو از این کلبه ی وحشت ببره بیرون!! خب شروع میکنیم...یک دو سه برو
یه قیافه ی مسخره به خودم گرفتم و با صدای مثلا لرزونی گفتم :
-یا قمر عباس!!!!! یه صدایی از اونجا اومد... اینجا جن داره! ای وای الان منو میخوره! منو نخوررر!
چرت و پرت میگفتم و میخندیدم به خدا تو اون لحظه هر کسی منو میدید به سلامت روانم شک میکرد!!
با خنده دوباره ادامه دادم :
-آه ای شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم الهی با همین دستام کفنت کنم باز دوباره تو ترافیک موندی؟؟! من در این خانه ی درندشت تنها میترسم... بیا و مرا از این...
با یه صدای تقی که از طبقه ی پایین اومد جیغ خفیفی کشیدم ولال شدم... دیگه جدی جدی ترسیده بودم.سریع رفتم و از توی آشپزخونه یه چاقو برداشتم و گاماس گاماس رفتم پایین. یه قدمی در بودم و کاملا میتونستم استخر رو ببینم. با صدای آرومی گفتم :
-کسی اونجاست؟(ای دردر ای مرض آخه احمق اگرم کسی باشه میاد میگه سوک سوک آفرین از کجا فهمیدی من اینجام؟! والا خب معلومه جواب نمیده دیگه)
دیگه واقعا ترسیده بودم... اینبار یکمی جرعت پیدا کردم و بلند تر گفتم :
-کی اونجاست؟؟
romangram.com | @romangram_com