#عشق_و_تقدیر_پارت_182
یه صدای کلفت رو شنیدم که گفت :
-سلام عزیزم... منم... شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدت... اومدم تا از این خونه ی ترسناکتون ببرم پیش خودم.
صدا از پشت سرم بود. پاهام خشک شده بودن . هرکاری کردم نتونستم برگردم و همونجوری بریده بریده گفتم :
-ت..تو ...کی...کی...هس..هستی؟
مرد:یه دوست...ترسیدی؟..نترس ... نترس من که کاریت ندارم عشقم....برگرد بذار ببینم اون صورت قشنگتو...
داشتم سکته میکردم. یهو یاد چاقوی توی دستم افتادم. یکم دلم قرص شد. سریع برگشتم و چاقوم رو جلوی هیکل گنده و بد استیل اون مرده گرفتم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-ببین عوضی...کاملا مشخصه که یه دزد بدبخت بی سواد بیشتر نیستی... من ازت نمیترسم.هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی. اگه فقط دستت بهم بخوره با این طرفی...
و چاقوی کوچیکمو بهش نشون دادم. اون لحظه خودمم از این حرفم خندم گرفته بود. مرده قهقهه ی بلندی سر داد که منو بیشتر ترسون یهو وسط خنده اش زد زیر دستم که چاقوم پرت شد توی استخری که پشت سرم بود. داشتم از ترس میمیردم... همش با خودم میگفتم :
-رها دیگه کارت تمومه .... الان این یارو یه بلایی سرت میاره بعدشم میکشتت و میره پی کارش...
داشتم قدم قدم و آروم آروم میرفتم عقب و اونم به همین شکل میومد جلو...دیگه هیچی نمیفهمیدم... تازه یاد خدای خودم افتاده بودم... واقعا که ما انسان ها فقط توی شرایط سخت و دشوار از خدامون یاد میکنیم. اون مرده هی چرت و پرت میگفت و با چشمای هیزش داشت منو درسته قورت میداد... وقتی به خودم اومدم که محکم خوردم به یه چیزی... به پشتم نگاه کردم... با دیدن دیوار آه از نهادم بلند شد... مرده اومد نزدیک تر ... به خودم نهیب زدم:
-رها خجالت بکش خیر سرت استاد کاراته ای بعد وایسادی نگاش میکنی تا هر غلطی که دلش میخواد بکنه؟؟
ولی اون موقع واقعا هرچی فن کاراته بود از ذهنم پریده بود. توی ذهنم فقط دو تا چیز بود: اولیش خدا بود و دومیش هم سپهر... هرچند که تقریبا غیر ممکن بود اومدنش به اینجا ولی بازم امیدوار بودم.
مرد سرش رو اورد نزدیک تر که ببوستم که با دوتا دستام تا جایی که میتونستم هلش دادم و سعی کردم مانعش بشم یا حواسشو پرت کنم... همون طوری جیغ زدم :
romangram.com | @romangram_com