#عشق_و_تقدیر_پارت_180

بابا : تنها که نمیشه دو روز بمونی خونه...

من: مگه سهراب و گلی و لیلا (خدمتکارامون) نیستن؟؟

-نه...بنده خدا ها خیلی خسته شده بودن منم دیدم ما که نیستیم دو ، سه روزی بهشون مرخصی دادم...

-خب اشکالی نداره من که نمیترسم...تهش میرم خونه ی سوگند اینا....

همون موقع سپهر که داشت به حرف های ما گوش میداد گفت :

-امیر اقا منم نمیمونم شرکت کار دارم اگه بخواید رها رو با خودم میبرم...





بابا خنده ای کرد و گفت :

-بیا رها...امداد غیبی هم رسید...دستت درد نکنه سپهر جان... زحمتت که نمیشه؟؟

سپهر دستی به شونه ی بابا زد و گفت :

-داشتیم امیر خان؟؟؟!!!

بابا قهقهه ای زد و چیزی نگفت... قرار شد که من و سپهر راه بیافتیم به سمت تهران.


romangram.com | @romangram_com