#عشق_و_تقدیر_پارت_148
-رها بعد از کلاست بیا خونه ی دایی دانیال اینا
بعد از کلاسم اول رفتم خونه و لباسام رو عوض کردم... و بعدش رفتم خونه ی دایی اینا... نمیدونستم چه خبره و برای اولین بار داشتم از فضولی میمردم... وقتی رفتم توی سالن با یه پسر قد بلند و هیکلی با پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی و موهای مشکی رو به رو شدم... نمیشناختمش... با تردید نگاش کردم که بلند خندید و گفت:
-سلام...تو باید قها باشی... دقسته؟!!
- قها عمته...من رها ام... شما؟!!
بلند خندید و گفت:
-من سه تا عمه داقم که اسماشون دقیا و دقسا و دنیاست....
یه ذره با تعجب نگاش کردم و تازه متوجه شباهت زیادش به هستی شدم... این حامد بووووود؟؟؟؟!!!!! یهو جیغ زدم:
-وااااااااااااای حامددددددددد خودتی؟؟؟؟
و پریدم بغلش... باورم نمیشد حامد برگشته باشه... اونم بعد از 14 ، 15 سال!! وقتی بغلش کردم از روی زمین بلندم کرد و دور خودش چرخوندتم... از روی شونه اش چشمم خورد به یکی از مهمونا.... کسی که یک ماه منتظرش بودم... کسی که فکرشم نمیکردم اینجا ببینمش.... یه پسر... یه پسر با پوست برنزه... چشم و ابروی مشکی و بینی خوش تراش... همونی که توی 15 سالگی دلمو دادم دستش... همونی که براش بیتاب بودم ... همونی که الان دیگه توی تراس اتاقم یه نمایشگاه از عکساش که خودم کشیده بودم رو باز کرده بودم... همونی که منو مثل خواهرش دوست داره ولی من اونو مثل برادرم دوست ندارم... خشک شدم... وقتی حامو منو گذاشت زمین همونطوری بهش خیره مونده بودم و اونم به من خیره بود... از جاش بلند شد و به سمتم اومد و منو توی بغلش گرفت... نمیتونستم تکون بخورم... همونطوری تو بغلش بودم... صدای گرمش رو شنیدم:
-علیک سلام رهایی....
اون صدا قشنگ ترین صدایی بود که توی عمرم شنیده بودم... فقط گفتم:
-سپهر...سپهر تو...تو ...تو اومدی؟!!
خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com