#عشق_و_تقدیر_پارت_147
- ما بیشتر بدو برو آماده کن خودتو...
- باشه خدافظ....
خیلی خیلی خوشحال شدم و سریع زنگ زدم به سوگند و رفتم دنبالش تا باهم بریم سولاریوم.... توی راه پرسید:
-راستی رها... اون دوستت تینا چی شد؟ یادمه روز تولدت گفت میخواد بره فرانسه...
-آره... دو روز بعد که فهمید سپهر رفته اونم زود بلیط گرف و رفت...
- ایششششش... انقد ازش بدم میومد... انگار یه جای آسمون پاره شده و این افتاده پایین...
خندیدم وچیزی نگفتم... بعد از سولار رفتیم آرایشگاه... قرار شد دوباره فرداش هم باهم بریم سولار... خیلی خوشحال بودم... رفتم و نصف کلاسارو کنسل کردم و دوباره فقط شدم مربی رقص و معلم زبان... دوباره شدم همون رهای قبلی که سر کلاساش با همه شوخی میکرد و میخندید... همونی که همه دوستش داشتن... وقتی رفتم خونه دیدم رامین و سلنا توی پذیرایی نشستن و دارن قاه قاه میخندن... رفتم جلو و گفتم:
-چیه خیلی خوشحالین؟
رامین همونطور که میخندید گفت:
-داشتیم اسم بچه هامون رو انتخاب میکردیم!!!
-بابا بذارید عروسی کنید بعد... چقد هولید شماها!!!
و بعدش در مقابل نگاه های متعجب اونا رفتم تو اتاقم... از بس تو این یک ماه توی خودم بودم وقتی میخندیدم همه دو تا شاخ گنده روی سرشون سبز میشد!!!
طبق معمول سرکلاس زبان بودم که مامان زنگ زد. ریجکتش کردم رامین بعد از چند دقیقه اس ام اس داد:
romangram.com | @romangram_com