#عشق_و_تقدیر_پارت_149
-نه تو راهم ... یک ساعت دیگه میرسم...
در حالی که بغض کرده بودم خندیدم و گفتم:
-بسه مزه نریز... برو کنار ببینم...
ولی نرفت کنار و به جاش منو کشید تو بغلش ... واقعا اون لحظه فقط به همین احتیاج داشتم... یکم تو بغلش موندم و بعد ازش جدا شدم و رفتم و به همه سلام کردم و با هستی رفتم توی اتاقش... 5 دقیقه بی وقفه داشتم گریه میکردم... با هزار و یک بدبختی گریمو بند آوردم و لباسمو عوض کردم و یه شلوار جین آبی با یه تاپ جین دکلته همرنگ شلوارم با کفش های خردلی پوشیدم و رفتم بیرون... موهامم که اتو کرده بودم خونه... ریختم دورم و یه تل خردلی هم زدم و چتری هامو از زیرش ریختم توی صورتم.بعد از اینکه رژلب قرمزمو دوباره زدم رفتم پایین پیش بقیه... همه زل زده بودن به من... احساس میکردم دارم ذوب میشم!! ولی با اعتماد به نفس کامل رفتم نشستم کنار حامد... یادمه که بچه که بودیم خیلی با هم خوب بودیم... گفتم:
-خوب...آقا حامد... چه عجب گفتم دیگه برای مراسم عروسی خواهرتم نمیای...
-نه دیگه اونقدقا هم بی معقفت نیستم...(ترجمه: نه دیگه اونقدرا هم بی معرفت نیستم!)
-آی گفتی معرفت... واقعا که معرفت نداری... 14 ساله رفتی یه زنگ نزدی ببینی ما اینجا چیکار میکنیم... کوفت... نخند آقا سپهر نخند... با تو ام هستمااااا....
من غر میزدم و بقیه میخندیدن... سپهر جواب داد :
-بابا ما رفتیم تو مملکت غریب...شما باید زنگ بزنید حال ما رو بپرسید...
-مگه زورت کردن بری تو مملکت غریب... مگه من گفتم بری؟ والا...
خلاصه یکی مکن میگفتم یکی سپهر... راستش باورم نمیشد که این پسری که رو به روم نشسته و داره باهام کل کل میکنه سپهر باشه... باور اینکه حامد برگشته آسون تر از برگشتن سپهربود... !! ولی یه سؤال بود توی مغزم که داشت دیوونم میکر« سپهر دوباره میخواد برگرده فرانسه یا نه؟» شاممون رو هم خوردیم و دوباره نشستیم دو هم... حامد گفت:
-رها راستی گیتارت در چه حاله؟ یادمه وقتی که میخواستم برم تازه شروع کرده بودی...(هنوزم به ر میگفت ق ولی من نوشتم ر که شما ها راحت تر باشید دوستان!)
سپهر به جای من جواب داد:
romangram.com | @romangram_com