#عشق_و_تقدیر_پارت_119
سپهرم که از خدا خواسته سریع بلند شد و دستشو به سمتم گرفت و گفت:
-افتخار میدین؟!
خندیدم و گفتم:
-راستش سپهر جان افتخارو شوهرش دادیم ولی خواهر کوچیکش سکینه هست بدم خدمتتون؟!!
خندیدو دستمو گرفت و در حالی که بلندم میکرد گفت:
-ولی من خودتونو به افتخار و سکینه ترجیح میدم!!
وای رها داغ نکنیاااا...جون مادرت الان دستتو گرفته میفهمه... سعی کردم عادی نشون بدم و تا حدودی هم موفق بودم... برای اینکه فکر نکنه کم اوردم گفتم:
-تو گلوت گیر نکنه یه وقت؟!
خندید و هیچی نگفت و به جاش دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منم دستامو گذاشتم روی شونه هاش... اصلا استرس خاصی نداشتم... چندین بار باهم این رقص رو تمرین کرده بودیم... ولی خب دروغ چرا راستش یه کمم که نه ... داشتم از استرس میمردم!! قلبم کنسرت گذاشته بود و بدنمم داشت با ریتمش میرقصید!!! چرا؟ ما که 10 بار این رقص رو تمرین کرده بودیم؟ سپهر بیچاره که انقدر خجالت کشیده بود حتی یه لحظه هم نگاه خیره اش رو از روی صورتم بر نداشت!!! منم سرم رو انداخته بودم پایین و به کفشامون نگاه میکردم. ای وای خدا مرگم بده کفش من چرا خاکی شده؟؟! لابد این ملت ثم هاشون رو کوبیدن روش دیگه!! ولی خداییش قشنگ حس میکردم که داریم فوق العاده میرقصیم!! (إی خدا مردم تو بغل عشقشون میرقصن فقط به اون فکر میکنن اونوقت من دارم به رقصم و خاکی بودن کفشام فکر میکنم!!) همین که آهنگ تموم شد گفتم:
-مرسی رقص خوبی بود...
و مثل موشک از تو بغل سپهر اومدم بیرون و رفتم تو دستشویی!!! ( نور بباره به قبر اون کسی که دستشویی رو اختراع کرد که ما دخترا هر وقت میخوایم از یه چیزی فرار کنیم میچپیم اون تو!!!)
*****
حالا برگشته بودیم ایران و یه هفته ی دیگه جشن سلنا و رامین بود. چقدر امسال همه چیز باهم قاطی پاتی شده بود...! جشن پشت جشن! همش به خودم میگفتم رهاااااا آدم تند تند جشن داشته باشه بهتره یا تند تند عزا؟ بیخیال بریم سر اصل مطلب که اونم لباس من بود! یه لباس دکلته که کرمی بود و تا روی کمر تنگ بود و از کمر تا بالای زانو یه پف خوشگل داشت. کرمی بود وراه راه های قهوه ای داشت. کفشام هم که پاشنه 10 سانتی و قهوه ای بود. موهامو شیرین جون برام لخت کرده بود و به طرز زیبایی درستشون کرده بود. از اونجایی که عادت داشتم برای هر مراسمی برم آتلیه و عکس بندازم رفتم و چند تا عکس خوشگل گرفتم و بعدش راهی باغ شدم.طبق معمول فقط داشتیم میرقصیدیم .. البته هر بار چشمم به رامین و سلنا میافتاد بغض میکردم...وقتی هم که مجلس تموم شد بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه برگشتیم خونه...
romangram.com | @romangram_com