#عشق_و_تقدیر_پارت_118
یهو زد زیر گریه و گفت:
-آخر این ماه نامزدیمه... با یکی از دوستام... دارنل... و هق هق گریه ش اوج گرفت...
با حیرت گفتم:
-چی؟ پس...پس پیتر چی میشه؟
گلوریا ادامه داد:
-رها بس کن... گفته بودم که اون منو دوست نداره... بهش همه چیزو رو گفتم ... ولی...ولی گفت... که میخواد...همسر...آینده ش ایرانی باشه...بعدشم گفت که منو مثل سلنا دوست داره... بهم گفت منو مثل خواهرم دوست داره رها...میفهمی؟ ...
آره آره میفهمیدم... کاملا درکش میکردم و میفهمیدم چی میکشه... هر کاری کردم نتونستم از تصمیمش منصرفش کنم...هرچقد بهش گفتم با این کار داری آینده ت رو خراب میکنی گفت که وارنل منو دوست داره و خوشبختم میکنه... خلاصه که بعد از یکمی حرف زدن خدافظی کردم و دوباره برگشتم سر کلاس...(بچه ها من یه کشف مهم کردم... و اونم این که من به هرکی میگم که سپهرو دوست دارم بعدش خبر ازدواجشو میشنوم!!چه عشق بخت باز کنی داریم ماااا!! باید برم یه آگهی بدم چاپ کنن برام که: توجه توجه... بخت باز کنی رها... تنها با شنیدن داستان عشق این دختر بختتان باز خواهد شد.. برای اطلاعات بیشتر با این شماره تماس بگیرید!!!!) إإإإی خداااااا...دوباره نامزدی داریم... حالا من چی بپوشم؟!! با هستی و سلنا افتاده بودیم دنبال لباس... یه لباس کالباسی رنگ که دکلته بود و تنگ تنگ رو خریدم... قدش تا 5 سانت بالاتر از زانوم بود. یه کفش پاشنه 10 سانتی همرنگشم گرفتم. خب خدا رو شکر اینم از لباسم!...
یه روز بود که اومده بودیم کانادا...در واقع نرفته برگشتیم. وارنل معلوم بود که خیلی گلوریا رو دوست داره. لباس گلوریا یه پیرهن خیلی شیک آبی به رنگ چشماش بود... ناراحت بود ولی واقعا سعی داشت که پیتر رو فراموش کنه و عاشق وارنل بشه...منم تا حدودی کمکش کردم. سپهر تازه اومده بود و خونه ی عمو احسان اینا بود... یعنی همون بابای سلنا و پیتر خودمون... منم که چند وقت بود ندیده بودمش در شرف دیوونگی بودم! روز جشن داشتم دق میکردم بس که دیر اومد این سپهر! بالاخره با نیم ساعت تأخیر آقا شرف یاب شدن و ما چشممون به دیدین روی گل ایشون روشن شد!!! یه شلوار کتون مشکی با یه پیرهن خاکستری جذب پوشیده بود وآستیناشو بالا زده بود. و یه کراوات باریک مشکی هم زده بود... یه جفت کالج خاکستری هم پاش بود... خداییش خوشتیپ بوداااا!! نبود؟! اونشب خیلی خوش گذشت... آخرش همه داشتن دو نفری با هم تانگو میرقصیدن... هستی و فرهاد ، فرشید و سوگل ، گلوریا و وارنل ، رامین و سلنا و... فقط من و سپهر نظاره گر بودیم که زن عمو مگی که مامان سلنا و همسر عمو احسان میشد اومد سمتمون و به انگلیسی گفت:
-شما دو تا چرا اینجا نشستین؟
سپهر با لحن با مزه ای گفت:
-وا؟ مگی جون؟ پس کجا بشینیم؟
زن عمو خنده ای کرد و گفت:
-بلند شید برقصید ببینم؟(إی بابا مگه رقص بندریه که انقد راحت میگه پاشید برقصید؟!)
romangram.com | @romangram_com