#عشق_و_تقدیر_پارت_115

با یه لبخند وارد شد و نشست کنارم و گفت:

-تو هنوز بیداری؟

تو دلم گفتم پ ن پ خوابم ولی خودمو زدم به بیداری!!! ولی فقط سرم رو تکون دادم...

یهو بی مقدمه پرسید:

-خیلی دوستش داری مگه نه؟؟!

إی خداااا... یعنی من انقد تابلوام؟ همه هم همین سؤالو ازم میپرسن «خیلی دوستش داری مگه نه؟!!» هستی وقتی سپهر رفته بود سربازی فهمید و همین سؤالو ازم پرسید... سلنا و رامینم همین طور!!! یه لحظه به سرم زد که همه چیزو به گلوریا بگم ولی یادم افتاد که اون از سپهر خوشش میاد...شایدم دوستش داره.... دوباره یه لحظه ازش بدم اومد. ولی به خودم تشر زدم: بس کن رهاااااا... این بدبخت چه گناهی کرده؟ ... خلاصه که رفتم توی همون کوچه معروفه که همه هم میشناسنش،کوچه ی علی چپ!!! و گفتم:

-چی داری میگی گلوری؟! حالت خوبه؟

گلوریا : آره... حداقل از تو بهترم...!

تصمیممو گرفتم... آقا جون مرگ یه بار شیونم یه بار... دلمو زدم به دریا و پرسیدم:

-گلوریا ... یه سؤال ازت بپرسم راستشو میگی؟

لبخندی زد و جواب داد:

-آره... حتما.

من : ناراحت چی؟ ناراحت نمیشی؟


romangram.com | @romangram_com