#عشق_و_تقدیر_پارت_114

-راستی والی نمیاد؟

گلوریا: چی؟ والی دیگه چیه؟

من: إی بابا.. آیکیو همون والریای خودمون رو میگم دیگه...

گلوریا زد زیر خنده و گفت:

-نه نمیاد ... میدونی که از این بچه بازیا خوشش نمیاد!! وااااااااای رهااااااااااا اگه بفهمه اینطوری صداش کردی میکشتت!!

گفتم:

-نه ... خوشم اومد.. مثل اینکه عمو امید خوب باهات کار کرده هاااااااا!!!!

به دنبال این حرف دوباره هردو خندیدیم و رفتیم کلی دور زدیم و خرید کردیم... إی خداااا ... یعنی میشه یه روزی من از اینهمه خرید کردن دل بکنم؟ خدا میدونه چقد خرید کردن رو دوست داشتم...!... شب بود و همه خواب بودن. خوابم نمیبرد و دلم هوای گیتارمو کرده بود ولی مطمئن بودم که با صداش همه رو بیدار میکنم... دلم بدجوری گرفته بود... اما حتی حاضر نبودم جلوی خودم خرد بشم ... حتی برای خودمم غرور داشتم... بلند شدم و چراغ اتاق رو روشن کردم... نشستم لب تخت و سرم رو گرفتم توی دستام... سعی میکردم به چیزای خوب خوب فکر کنم تا این بغض لعنتی دست از سرم برداره... صدای در اومد... گفتم:

-بله؟

صدای گلوریا اومد:

-رها جون...منم ...

گفتم:

-بیا تو...


romangram.com | @romangram_com