#عشق_و_تقدیر_پارت_113

هستی و فرهاد و سلنا و رامین داشتن برای رفتن به کانادا آماده میشدن و خیلی هم اصرار داشتن که منم همراهشون برم. نمیخواستم قبول کنم.در واقع نمیخواستم مزاحمشون باشم. رامین و سلنا که داشتن میرفتن تا در باره ی خودشون با عمو احسان و زن عمو مگی صحبت کنن... هستی و فرهادم میرفتن که یه هوایی عوض کنن. خلاصه که تو این چند وقت یکمی از لحاظ روحی ضعیف شده بودم... چرا شو خودمم نمیدونم.!... با تکون هایی که بهم وارد میشد بیدار شدم و رو به رامین خوابآلود گفتم:

-رسیدیم؟

رامین: پ ن پ ... بیدارت کردم دور همی بخندیم... خب رسیدیم دیگه!

همه توی فرودگاه منتظر ما بودن به جز والریا... حتما دوباره گفته:

-من از این بچه بازیا خوشم نمیاد!!

لبخندی زدم و به طرفشون رفتم و شروع کردم به سلام و احوالپرسی و تعارف و... گلوریا وقتی متوجه من شد پرید تو بغلم و های های گریه کرد!

با بغض گفت:

-رها ... خیلی دلم برات تنگ شده بود...

گفتم: منم دلم برات تنگولیده بود... راستی چقد فارسی ات روان و خوب شده...

گلوریا: آره دیگه ... وقتی استاد آدم باباش باشه همین میشه دیگه...

برای رفتن به خونه من و گلوریا با ماشین گلوریا رفتیم اول یکمی توی خیابونا دور زدیم و بعدشم رفتیم طرف خونه... اوه اوه ... جاتون خالی بود ببینین چه خونه ی خوشگلی دارن... بابا به جون همین والریا که آرزومه با همین دستام کفنش کنم اینا یه گنجی چیزی پیدا کردن!!... اون از ماشین گلوریا اینم از خونشون ... البته ناگفته نماند که بازم خونشون به پای خونه ی خودمون نمیرسید... توی سرویس اتاقی که گلوریا بهم داده بود توی وان خوابیده بودم و داشتم فکر میکردم که حتی قبل از اومدنم وقت نشد سپهر رو ببینم... فرودگاه هم که نیومده بود... حتی برای آخرین بار... صبر کن ببینم دختره ی شیرین عقل این چه حرفیه؟ مگه زبونم لال...زبونم لال... دور از جووووونم اومدم که دیگه برنگردم؟ اااااییییییی واااااااای.... من از همین الان دلم برای سپهر تنگ شده بود ... خاک تو سرم ... من چرا اینجوری شدم؟وای رها تموم شد.. خل شدی رفت پی کارش...!! یه تاپ و دامن قرمز با کفش های پاشنه 5 سانتی خوشگلمو که اونم قرمز بود رو پوشیدم و موهامو هم باز گذاشتم و یه گلسر که شکل یه کلاه ژاپوی کوچولوی قرمز بود روشون زدم و بعد از زدن رژ لب قرمزم رفتم پایین که صدای به به و چه چه همه بلند شد...حتی والریا که از این بچه بازیا خوشش نمیومد.!! آره دیگه .. خلاصه داشتم میگفتم... ( ببخشید پارازیت انداختما ولی به یه چیز دقت کردین که من هی زرت و زرت میگم خلاصه؟!! شرمنده هااااا ... ولی افتاده تو دهنم...!!) یکمی که نشستیم گلوریا پیشنهاد داد که بریم بیرون. تا اینطوری رامین و سلنا هم راحت تر حرفاشونو بزنن...(این چند روز رو مامان و بابای سلنا اومده بودن خونه ی عمو احسان اینا) ولی هستی و فرهاد خستگی رو بهونه کردن و رفتن تو اتاق خودشون که مثلا مثلا مثلا ... برن بخوابن!! رو به گلوریا گفتم:

-پاشو... پاشو که فقط خودمو خودتو عشق است...!!

خندید و هرکسی رفت سمت اتاق خودش تا آماده بشه.... خب... حاال میریم سر اصل مطلب که من چی بپوشم؟!! نهایتا یه شاوار جین تنگ سرمه ای با یه تاپ قرمز پوشیدم و موهامو با کش بستم بالای سرم... یه جفت کفش خوشگل قرمز و ساده هم پوشیدم و رفتیم بیرون... داشتیم راه میافتادیم که پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com