#عشق_و_تقدیر_پارت_106
-چی؟؟؟ آقای شریفی غلط کرده با خانوادش... بیا برو اونور ببینم...
هستی رو کنار زدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین...هنوز نیومده بودن ولی فامیلای خودمون همه بودن.
داد زدم:
-مامان... مامان کوشی؟ بیا اینجا ببینم .... این هستی چی داره میگه؟...
مامان از اتاقش اومد بیرون و گفت:
-چته؟ خونه رو گذاشتی رو سرت؟ مگه اینجا چاله میدونه که داد میزنی؟ صداتو بیار پایین الان مهمونا می....
رفتم وسط حرفشو گفتم:
-گور بابای مهمونا... تو واسه چی رفتی بدون خبر دادن به من مهمون دعوت کردی؟هاااااااان؟
بابا اومد و با خشم گفت:
-این چه طرز حرف زدنه؟ صداتو بیار پایین...
من: دلم نمیخواد... بابا من نمیخوام ازدواج کنم چرا نمیفهمید؟ تا پارسال که همینجوری رگباری خواستگار میاوردین تو این خراب شده... یه سال کاریم نداشتین فکر کردم دست از سرم برداشتین ولی اشتباه میکردم... چرا منو ولم نمیکنید؟ بذارید زندگیمو بکنم...
بابا: مگه دست خودته که نمیخوای ازدواج کنی؟! بچه که نیستی ... 20 سالته مردم چی میگن؟!!
پوزخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com