#عشق_و_تقدیر_پارت_107

-هه... تو حتی نمیدونی دخترت چند سالشه... اونوقت میخوای شوهرم بدی؟؟؟ من 24 سالمه نه 20 سال... گور بابای مردم... تو حق نداری به خاطر حرف چندتا آدم بیکار و عوضی که فقط بلدن حرف در بیارن به من زور بگی .... خیلی از وجود من توی خونت ناراحتی میرم... خوبه همیشه دستم تو جیب خودم بوده و جلوی تو دست درازی نکردم.... تو حق نداری به برای من تأیین تکلیف کنی فهمیدی؟من...

دیگه نتونستم ادامه بدم... صورتم میسوخت... لعنتی... منو زد....

رامین سریع اومد و با صدای بلند رو به بابا گفت:

-چرا راحتش نمیذارید؟ اون ازدواج کنه چی به شما میرسه؟

سپهر سریع اومد و با صدار آرومی که کاملا مشخص بود سعی داره بالا نره گفت:

-امیر آقا آروم باشید لطفا...

و رو به من ادامه داد:

-رها جان بیا بریم تو اتاقت استراحت کن...

و دستمو گرفت و بردتم توی اتاق... از طرفداری رامین و سپهر خیلی احساس خوبی داشتم... نشوندتم روی کاناپه و خودشم نشست کنارم... دستام رو گرفت و به صورتم نگاه کرد و یهو با مشت کوبید روی دسته ی کاناپه! منم که توقع همچین حرکتی رو نداشتم چسبیدم به سقف و گفتم:

-اِ... ترسیدم!

یه دستمال گرفت جلوی صورتم و گفت:

-لبت داره خون میاد...

دستمال رو گرفتم و گذاشتم روی لبم... سوخت ولی اهمیت ندادم... گریه ام گرفته بود. برای همین چشمامو بستم... صدای سپهر باعث شد چشمامو باز کنم:


romangram.com | @romangram_com