#عشق_و_تقدیر_پارت_105
هستی اومد تو اتاق و نشست روی کاناپه... احساس کردم میخواد یه چیزی بهم بگه... قیافشم نگران و مضطرب بود.
گفتم:
-هستی چیزی شده؟ تو چیزی میخوای به من بگی؟
هستی: اولی نه ولی دومی آره...
من: إی بابا... مثل آأم حرف بزن ببینم چی شده... نکنه حامله ای؟؟!
هستی: نه بابا منحرف... راستش ... چیزه ... میدونی .... إإإإم...!!
من: واای خفم کردی هستی... بگو چی شده منو خودتو راحت کن دیگه...
هستی: آخه...آخه... چیزه ... آقای شریفی اینا امشب دارن میان اینجا...
من: خب که چی؟ همین بود؟
هستی: آخه...با خانوادش داره میاد... پسرشم هست...
من: پ ن پ ... میخواستی تنها بیاد؟ (آقای شریفی یکی از دوستان صمیمی بابام بود و یه پسر 28 ساله به اسم آریا داشت.)
هستی: آخه...آخه... اوووووووففف ... آقا جون رک بهت بگم دارن میان خواستگاری جنابعالی... تموم شد و رفت... مامانت گفت بیام بهت بگم آماده باش...
داد زدم:
romangram.com | @romangram_com