#عشق_چیز_دیگریست__پارت_84
- مامان جان شیرینی رو که هر وقت بخواید میتونید بخورید اما قرار شد من و رها خانوم یه فرصت چند روزه به هم بدیم تا بعد نتیجۀ نهایی رو بهتون بگیم.
- خوب پس فرانک جان حالا هرچی باشه ما با هم روابطمون بیشتر از این حرفاس پنجشنبه شب شام منتظرتونیم هم دور هم باشیم هم بچه ها بیشتر فکر کرده باشن تا ببینیم ایشالا قسمت چی باشه.
....
اون چهار روز مثل برق و باد گذشت. چهار روزی که برای یزدان بدترین روزهای زندگیش بود. چهار روزی که فقط به آینده این تصمیمش فکر میکرد. قطعا قبول این شرایط برای نه یزدان بلکه هر آدم دیگه ای هم غیر قابل قبول بود. شوخی نبود یعنی حکم یه شریک تو به دنیا اومدن یه بچه رو داشته باشی و بعد راتو بکشی بری. نه حقی نه چیزی. حتی حسرت پدر شنیدنه از زبونش هم به دلت بمونه. زندگی ای که حتی یک لحظه هم احساس نکنی کسی که بچۀ تو رو داره حمل میکنه کوچکترین احساسی که به تو نداره هیچ بلکه با انزجار تحملت کرده تا در نهایت فقط صاحب یه بچه شده باشه. یزدان تو این چند روز هربار که بیشتر به جزئیات این شرط فکر کرده بود بیشتر فهمیده بود که تمام این بازی ها باز هم بر میگرده به وجود یاشا تو ذهن و لحظه لحظۀ زندگی رها. به اینکه فقط یه دختر میخواد مثل یاشا. به اینکه فقط یک شب حاضر زیر یک سقف با کسی زندگی کنه و قطعا اونم از روی اجبار. به اینکه باقی عمرش رو میخواد به زندگی با دختر بچه ای بگذرونه که قطعا بچه نرمالی نخواهد بود. باید با رها صحبت میکرد. اینا شرطایی نبود که بشه قبولشون کرد و یزدان هم آدمی نبود که بخواد قول دروغ به کسی بده و رها هم آدمی نبود که انقدر ریسک کنه که فقط به یه قول بسنده کنه. و البته در نهایت رها راه به سطوح آوردن آدمها رو خوب بلد بود این همه چیز رو پیچیده تر میکرد.باید رها رو وادار به عوض کردن تصمیمش میکرد.
- بالاخره روز پنجشنبه از راه رسید و زمان برای رفتن به منزل نیکنام و پایان این آغاز. رها با استرسه تمام توی اتاقش قدم رو میرفت. انقدر شرایطش بد بود که حتی نتونسته بود سر کار بره. با یه سردرد بد و یه درد بدتر در قفسۀ سینه اش سعی داشت مبارزه کنه اما استرس هم با بی رحمی تمام به درداش اضافه شده بود. تمام مدت مشغول کلنجار رفتن با خودش بود. دائم منتظر یه اتفاق بود که این رفتن رو کنسل کنه. توان روبرو شدن با هیچکس رو نداشت و قطعا بیشتر از همه یزدان. میدونست که باید جوابگوی سوالای زیادی باشه. سوالایی که شاید هیچ جوابی براش نداشت. رها در حال کلنجار رفتن با خودش بود که فرانک در اتاق رو باز و با عصبانیت نگاهی به رها کرد و به سمت کمد لباس هاش رفته و کت دامنی فیروزه ای رنگ و کفش و کیفی همرنگش رو از کمد در آورد و به طرف رها گرفت
- این کت دامن رو می پوشی. سریع بپوش میام اتاق موها و صورتت رو درست کنم و از اتاق خارج و در رو با صدای بلندی بست. انگار میخواست به این شکل رها رو از فکر و خیال یا هر چیزه دیگه ای بیرون بیاره و به نوعی هم بهش هشتار لازم رو داده باشه. رها بی هچ حرفی از جا بلند و دستورات مادر رو اجرا کرد. شاید این بهترین راه برای جبران بی احترامی روز خواستگاری نسبت به پدر و مادر یزدان بود و از طرف دیگه هم اصلا حوصله کلنجار رفتن با مادر رو نداشت.
- لباس اندام رها رو کشیده تر و جزاب تر کرده بود. در دل به سلیقه مادر برای انتخاب چنین لباسی افتخار کرد و گویی این لباس او را به دنیایی سراسر زیبایی برده باشه و ناخوداگاه خودش مشغول صاف کردن موها و آرایشی دلپذیر که گیراییش رو دو چندان کرده بود ، شد.
- (وای رها تو چه ماه شدی.خانوم ببخشید میشه شمارم رو بهتون بدم؟
خیلی لوسی یاشا. داری مسخرم میکنی؟
romangram.com | @romangram_com