#عشق_چیز_دیگریست__پارت_85
نه به جون یاشا. خیلی خوشگل شدی جوجوی من. و رها رو لحظه ای در آغوش میگیره و به صورتش خیره میشه. رها؟
جانم؟
میشه لباست رو عوض کنی و آرایشت رو هم کمتر کنی؟
وا یاشا تو که تا همین دو دیقه پیش داشتی کلی تعریف میکردی ازم. یعنی همش الکی بود؟ خیلی بد شدم؟(با بغض)
نه فدات شم. میدونی انقدر قشنگ شدی که می ترسم اونجا با چشاشون بخورنت. تازه مهمتر از اون چشت بزنن. تو امانتی آخه. بعد من جواب مامانتو چی بدم؟
اوه حالا کی اونهمه دحتر همسن و سال شما ها رو ول میکنه منه 17 ساله رو بچسبه. دلت خوشه ها.
رها خواهش میکنم. به خاطر من؟ ها؟)
-
- (با عصبانیت): داری چیکار میکنی رها؟ چرا لباس رو داری در میاری؟
- نه نه... نه مامان.... این لباس اصلا خوب نیست. یه بلوز شلوار میپوشم. بهتره.
- تو بیجا میکنی بلوز شلوار میپوشی. (دکمه کت رو میبنده): همین خیلی هم عالیه. ندیدی پسره اونروز چجوری اومده بود؟ خجالت بکش. انقد منو بابات هیچی بهت نگفتیم دیگه آداب معاشرت به کل از یادت رفته. زود باش. زود باش پالتو و شالتم سر کن بریم. بابات پایین منتظره. باید گلم بگیریم سر راه.
- گل؟ گل واسه چی؟ وای مامان مگه دفه اولمونه داریم میریم خونشون؟ کوتا بیاین تو رو خدا. خبری نیست که. حالا یزدان نخواست اون روز جلو همه بگه ولی من میگم بهتون. همه چی منتفیه. این مدتم فقط به احترام شما و مامان باباش حرفی نزد.
romangram.com | @romangram_com