#عشق_چیز_دیگریست__پارت_83

- خیلی بهش فکر نکن رها خانوم. به یه دست و پا شکستن دیگه نمی ارزه. فکر کن منم یه غریبه ام. راستی ببینم چرا رنگت انقد پریده؟ بابا نمی مردی یه دستی به سر و روت میکشیدی، یه لباسی عوض میکردی. پاک آبروی ما رو بردی عروس خانوم.(یه خندۀ آروم)

- هه هه خندیدم دلقک. در ضمن بیخود به خودت وعده وعید نده عروس خانومی در کار نیست. اگه باهاتم اومدم بالا فقط برا این بود که گیتی جون و بابات ناراحت نشن. حالام یه کم بشین رو مبل تا بعد پاشیم بریم پایین. رفتی خونه هم به مامانت بگو همه چی منتفیه. رها به درد کمن نمی خوره و خلاص.

- (روی مبل میشینه و پاش رو آروم روی پاش میندازه و با آرامش): ولی من هنوز حرفی با شما نزدم. در ضمن این منم که باید شرایط شما رو که شنیدم تصمیم بگیرم که موافقم یا نه. پس جنابالی لطفا به جای اینکه جای من تصمیم بگیرین شرطتون رو زودتر بگین.

- یزدان مگه زده به سرت. تو که میدونی من یاشا رو دوس داشتم. میدونی که هیشکی نمی تونه جاشو بگیره. اصلا تو که میدونی همه اینا بهانس پس چرا ول نمی کنی؟ چرا گیر بیخود میدی؟ یزدان برو دنبال یکی دیگه. تو که دس رو هرکی بذاری با سر قبول میکنه دیگه دردت چیه که منو آزار میدی؟ اه

- اصولا از آدمایی که با سر درخواستمو بخوان قبول کنم خوشم نمییاد. حالام عوض نصیحت شرطتو بگو رها. انقد آسمون ریسمون نباف. منتظرم.

- باشه. به درک. خودت خواستی. فقط بعد حق نداری بری شرطمو به مامانینا بگی. راتو میکشی میری و به منم پیله نمیکنی. فهمیدی؟

- حالا تو از کجا میدونی من رامو میکشم میرم رها خانوم؟ خیلی عجله نکن.(یه لبخند)

- هه اومدی تفریح کنی؟ باشه. عیب نداره. (با عصبانیت سرش رو پایین میگیره و بدون اینکه به عاقبت حرفش و واکنش احتمالی یزدان فکر کنه شروع میکنه): شرطم برای ازدواج اینه که اولا مهریه ازت یه خونه میخوام که تو همون خونه هم میریم. دوما روز ازدواج رو من تعیین میکنم و دقیقا همون روزی که من میگم باید باشه. سوما ماه عسل نمیخوام. بعد از ازدواج برای یه شب باهاتم. مثه یه زن شوهر دار. منظورم اینه که من ازت فقط یه دختر میخوام و فردای شب ازدواجمون راتو میکشی میری هر جا دوس داری و با هرکی که دوس داری. اجبارا تا دنیا اومدن بچه ام زنت هستم اما فردای روزی که بچه ام دنیا اومد طلاقم میدی و بچه رو هم برای همیشه به من میدی. دیگه هیچی ازت نمیخوام. (و به سمت در میره تا در رو باز و از اتاق بیرون بره)

- (با عصبانیت و صدای کمی بلندتر از معمول): کجا راتو کشیدی؟ حرف میزنی بعدش وایسا جوابت رو بگیر اولا. دوما، با هم اومدیم تو اتاق با همم میریم بیرون. (با پوزخند):حالا بشین بازم فکر کن ببین شاید شرط دیگه ای هم یادت بیاد. رها تو واقعا چه فکری کردی؟ هان؟ یعنی تو به هر کی از راه رسید میخواستی همین حرفا رو بزنی؟ تو واقعا چه فکری کردی با خودت؟

- (با عصبانیت): هر فکری کردم. همینه که هست و به اظهار نظر جنابالی هم احتیاجی ندارم. من که بهت گفتم. تو اصرار داشتی شرطمو بشنوی. حالا بلند شو بریم پایین.

- یزدان هم با اعصابی به هم ریخته و در حالیکه توی فکر فرو رفته بود و هنوز داشت به رها و این شرط نا معقولش فکر میکرد پشت سر رها از اتاق بیرون اومد. و رها هم دوباره توی ذهنش در حال کلنجار رفتن بود. تمام ترسش از این بود که مبادا یزدان همه چیز رو به همه بگه. تمام امیدش به این بود که یزدان بدون هیچ حرفی بی خیال همه چیز بشه و همه چی به خوشی تموم شه.

- خوب رها جان یزدان جان تعریف کنین ببینیم؟ بالاخره شیرینی رو بخوریم یا نه؟

romangram.com | @romangram_com