#عشق_چیز_دیگریست__پارت_72
- سوال انقدر ناگهانی بود و پشت خودش انقدر میتونست دلیل از طرف سوال کنندش داشته باشه که یزدان برای لحظاتی فقط نگاه ماتش رو به رها دوخت بدون هیچ کلامی.
- رها تو چطور به من اعتماد کردی که الان کنارمی؟
- سوال سختی بود و این زرنگی و ذهن نکته بین یزدان رو نشون میداد. رها لحظه ای به فکر فرو رفت و : چون از خودم مطمئنم. چون میدونم از پست بر میام.
- رها اینا دلیل نیست. خودتم میدونی الان تو این وضعیتی که تو داری نه توان مقابله با من رو داری نه میتونی از پسم بر بیای. اگه میخوای با هم بحثی کنیم که منطقی و به دور از لجبازی های کودکانه باشه بیا مثه دو تا دوست با هم بحث کنیم. اونم با عقل و منطق. موافقی؟
- خوب راستش نمی دونم ولی چون یه حسی همیشه بهم گفته که تو حدت رو میدونی. اون مردونگی که ممکنه تو خیلی مردا پیدا نشه تو وجودت هست. البته یه جورایی هم فهمیدم که اصولا از خانوم ها خوشت نمیاد و هیچوقت اون ظرافت هاشون رو نه میبینی نه میتونی تحمل کنی. تو فقط عقل و منطق حالیته و همین خودش یه دلیل خوب میتونه باشه برای اینکه بهت اعتماد کنم. نه؟
- رها این حرف درستی نیست. هر چی باشه من یه مردم و مثل تمام مردای دیگه خواه ناخواه من هم یه کشش هایی به سمت جنس مخالفم دارم اما همیشه پایبند یه سری اصول اخلاقی و تربیتی خاص بودم که خودش عامل مهمی برای بوجود آوردن این اعتماد آدمها نسبت به خودم بوده.
- یزدان تو چند سالته؟
- 38
- تا حالا عاشق شدی؟ می تونی درد منو بفهمی؟ تا حالا شده با همه وجودت یکی رو بپرستی اما ببینی اون با یکی دیگس؟ بلایی که یاشا سر من آورد سرت بیاره؟ ها؟(نگاه جستجو گرش رو به چشمای یزدان دوخت تا شاید بتونه خودش جواب سوالش رو بگیره.)
- یزدان با نگاهی خسته به چشمای رها نگاه میکرد در حالیکه خودش فرسنگ ها دور از رها بود. انگار اونم داشت تو وجود رها چرخ میزد یا شاید داشت تمام سعیش رو میکرد تا تمام اون حرفای نا گفته دلش رو اینجوری به رها بفهمونه. اما رها فقط یه سوال پرسیده بود و بعد طبق معمول خیلی سریع از فکر جواب گرفتن گذشته بود. شاید چون درد هیچکس رو به عمبقی درد خودش نمی دید و از هر چیزی که بخواد ذهنش رو به آدمای دیگه معطوف کنه هم رو گردان بود. به نوعی تو یه لحظه تمام علاقش به دوستن در مورد یزدان و احیانا عشقی که داشته یا نداشته، از بین رفته بود. (برو بابا رها اصلا چه اهمیتی داره. هرچند این بچه خرخون قطعا اصلا فرصتی برا این چیزا نداشته. اصلا مگه عقل و منطقم عشق حالیشون میشه؟ رها از اون سوالای احمقانه بی فکر کردیا. تابلو بود که این اصلا نمیدونه عشق رو چجوری می نویسن حتی.): بی خیال بابا. اون جیگرا رو بیار کباب کنیم.
- (ها بازم نفهمید. خیلی جالبه که نگاهی که سالها چشم انتظار یه عشق کهنه بوده حتی نتونه نگاه های عاشق رو تشخیص بده. اون انقدر تو یاشا غرق شده که شاید هیچ تلنگری نتونه از این خواب بیرونش بیاره): یه روزی جواب این سوالتو میدم رها خانوم.
romangram.com | @romangram_com