#عشق_چیز_دیگریست__پارت_71

- (یزدان باز دلش گرفته. یکی رو میخواد نازشو بکشه. باز همون دختر کوچولوی لوس شده)(با لبخند): ببینم الان قهر کردی شما؟ من باید قهر کنم که بهم گفتی نا مردا. کوچولو روتو بر گردون به من.... با تو ام ها. وگرنه من میام اونور.

- (با بغض): ولم کن. باهات حرفی ندارم. برو بیرون اصلا.

- خوب رها خانوم اگه برم بیرون که باز تنها میشی. بیا آشتی کن دختر خوب. منم عوضش میبرمت لب دریا بشینی یه کم. خوبه؟

- (با چشمایی که از ذوق برق میزنه): راس میگی؟ آخ جون. واسم آتیشم روشن میکنی؟

- اممم... خوب پس یه فرصت نیم ساعته بهم بده برم جیگرم بگیرم که رو آتیش کباب کنیم و شام بخوریم. فکر کنم بچسبه. موافقی؟

- باشه اما زود بر گرد. نری منو تنها بذاری ها.

- چشم خانوم. تا تو با کمک رباب یه لباسی عوض کنی منم بر گشتم.

.

.

.

- (دریا همون دریا بود. با همون آرامشی که تو ظاهرش پنهان کرده بود. شعله های آبیش نور خیره کنندشون رو به آسمون شب و آروم دریا هدیه کرده بودن. آرامشی که پوستای نارنج برای لحظه ای با صدای خورشون اون رو میشکسنتد. اما عمر اون هیاهو فقط همون یه لحظه بود. دریا هرازگاهی خورش رو به ساحل می رسوند تا این معشوق پر جلال و شکوه رو به کام خودش بگیره تا دوباره اون دو نگاه عاشق رو مجذوب خودش کنه. همون دو عاشقی که یکی تو درد از دست دادن رویای چندین ساله اش بود و دیگری غرق رویای اولی. رها و یزدان تو سکوت مطلق نذاره گر اونهمه آرامش و طوفان آتش و دریا بودند. گاه گاهی نگاه خسته شون رو به دریا و گاه گاهی به اون آتش فریبنده میدوختند. هر دو انقدر توی رویاهاشون غرق شده بودن که هیچکس قادر نبود به سادگی این سکوت رو بشکنه. رها تو فکر رویاهای به باد رفتش میسوخت و دم نمی زد. تنها نشان این رویای از دست رفته اشکای گرمی بود که به آرومی و بی صدا مهمون گونه هاش میشدن و عمرشون درست به اندازه همون ثانیه های ساعت شمار عمر بود که با سرعت هر چه تمام تر جلو میرفتن.)

- یزدان چطوری مامان بابام به تو اعتماد کردن که منو با تو تنها فرستادن اینجا؟

romangram.com | @romangram_com