#عشق_چیز_دیگریست__پارت_66
- (یزدان به سمت ماشین بر میگرده تا مطمئن بشه که رها هنوز خوابه ولی با صندلی خالی رها مواجه میشه. خطر رو با تموم وجودش دوباره حس میکنه. به امید اینکه خیلی دور نشدا باشه رها شروع به جستجوی میکنه): (رها دیوونگی نکن. خواهش میکنم. واسه امروز بسه. دیگه کشش ندارم رها.)(با صدای بلند): رها؟؟؟؟؟؟؟؟ رها؟؟؟؟؟؟؟؟ (تموم محوطه رو با قدمهایی سریع طی میکنه در حالیکه مدام رها رو صدا میزنه. حالا آقا کریم هم برای کمک اومده. یزدان تصمیم میگیره بره بیرون از ویلا. البته تا حدودی خیالش راحته که با پای گچ گرفته خیلی نمیتونه دور شده باشه. با قدم های تند به سمت در پیش میره که صدای کریم بر جا میخکوبش میکنه): آقا آقا بیاین اینجا یکی تو دریاس. فکر کنم خانوم باشن.
- (نه ... نه... این یکی نه.... رها وای به حالت اگه باز فکر احمقانه ای به سرت زده باشه.)(به طرف دریا میدوه و با بیچارگی تمام نگاه خسته اش رو به آب میدوزه. همون دریای آبی به ظاهر آرامش دهنده. دریایی که با بی رحمی تمام در تلاش برای گرفتن عزیز ترین موجود زندگیش به کام خودشه.بدون لحظه ای معطلی داخل آب میره و به سمت رها): رها؟؟؟ رها جان؟؟؟ رها؟؟؟؟
- (رها به سختی نفس میکشه. انقدر سخت که حتی قدرت تکون دادن چشمها یا حتی گفتن کلامی رو هم در خودش نمیبینه. توی ذهنش یاشا رو میبینه که اینبار اومده تا دستش رو بگیره. دیگه هیچی نمیخواد اینکه یاشا کنارشه بهترین و تنها چیزیه که دلش میخواست. چشمهاش رو آروم میبنده و به خوابی عمیق میره . اما یزدان در تب و تاب و با تلاش خیلی زیاد رها رو به ساحل میاره. مرگ رو انقدر به رها نزدیک میبینه که نا خوداگاه به خودش میلرزه.)
- (یزدان الان وقت ماتم نیست. خجالت بکش. خودتو جمع کن. باید نجاتش بدی. زود باش یزدان. اون زنده میمونه. زود باش.)(رها رو روی ساحل میخوابونه و با دست شروع به مالش سینه و فشار و دادن تنفس مصنوعی به رها میکنه. عمر لحظه ها از ساعتها هم بیشتر شده. انگار عجله ای برای گذشتن و به نتیجه رسیدن ندارن. انگار زمین و زمان متوقف شده رو لحظه های بیهوشی رها. یزدان کلافه بلند بلند رها رو صدا میزنه و التماس برگشتنش رو داره اما رها تو آرامش مطلقه. آرامشی که تا به حال تجربه نکرده.یه نوع بی حسی و بی دردی. رها میلی به برگشتن نداره اما یزدان دنیا رو به هم ریخته تا اون برگرده و در نهایت انگار خدا صدای یزدان رو صادق تر از صدای مرگ میبینه و تصمیم میگیره این صداقت رو جبران کنه. رها با سزفه هایی سخت و برگردوندن آب حرکتی به چشماش میده و سلامی دوباره به این دنیا با تمام زشتی ها و زیبایی هاش میکنه. یزدان اشک شوق میریزه و این طلوع دوباره رو با آغوشی باز در بر میگیره. آنجنان محکم رها رو گرفته انگار هنوز ترس از گرفتن دوبارش رو داره)(رها رو روی دست به سمت ویلا میبره. رها توی تب داره میسوزه. سرمای آب و درد پای شکسته همه دست به دست هم دادن برای از پا انداختن رها. یزدان رها رو روی تخت میخوابونه و از این حالت بین بیهوشی و هوشیاری رها استفاده میکنه و سرمی که از داروخانه به همراه داروهای رها گرفته بود رو به رها وصل میکنه . پتو رو روی رها میگشه و خودش کنار رها روی صندلی چشم به رها میدوزه. از ترس یه فرار دیگه از طرف رها به هر شکلی خواب رو از وجودش پس میزنه مسکن و داروهایی که داخل سرم رها اضافه کرده کم کم تبش رو پایین آورده و نفس هاش دوباره آروم و منظم شده. وقتی مطمئن میشه فعلا رها بیدار نخواهد شد به سمت آشپزخونه میره تا یه نسکافه برای خودش درست کنه و از رباب زن کریم هم میخواد که برای ظهر یه سوپ برای رها درست کنه و بساز صبحانه رو هم حاضر کنه و باز به اتاق بر میگرده. سرم کم کم به انتها رسیده که رها آروم چشماش رو باز میکنه)
- (با یه لبخند خسته ولی آروم): سلام رها خانوم. حال شما؟ بالاخره پاشدی؟ حالت خوبه؟
- (تک سرفه های خشک و پشت سر هم رها و اخم روی چهره اش حال خرابش رو به یزدان نشون میده. یه سرمای سخت با درد پا و احتمالا درد قفسه سینه یار همیشگیش.) (با لحنی سرد نگاهی بی رنگ از زندگی به یزدان نگاه میکنه و با پوزخند و صدایی گرفته): باید خوب باشم ؟ عوضی چرا نذاشتی خلاص شم؟ هان؟ میخوای دیوونم کنی؟
- (با آرامش و پوزخند): دیوونه که هستی. چیز تازه ای نیست. و اما چرا نذاشتم بمیری: چون نمیخوام خونت بیفته گردن من. خیلی ترسویی رها. واقعا باورم نمی شه این رها همون رهایی باشه که بچه یه زنه در حال مرگ رو با آرامش و اعتماد به نفسی آنچنانی به دنیا آورده. برات متاسفم. واقعا متاسفم. راه خوبی رو برای مبارزه با مشکلات پیدا کردی. بهت تبریک میگم.
- (با عصبانیت): به تو ربطی نداره.
- آره حق با توست. اصلا هم به من ربط نداره. میدونی چرا؟ چون همچین آدم ضعیفی اصلا برا من ارزشی نداره تا چه برسه که کاراش برام مهم باشه یا ربط پیدا کنه. این بار خواستی خودتو بکشی مطمئن باش جلوتو نمیگیرم. وای میستم تماشاتم میکنم. همچین آدمی ارزش زنده بودن نداره. بمیره بهتره. دیشب تا صبح نذاشتی با این بچه بازیات دو دیقه سرمو بذارم زمین. دارم میرم بخوابم. تا پا نشدم یه ره پیدا کن یه بلایی سر خودت بیاری. فقط یه راهی پیدا کن که واس من درد سر درس نکنه که یه درد و مرض دیگه ام به دردات اضافه کنه و من مجبور شم یه خاکی هم تو سر اون کنم.( پوزخندی هوراه با عصبانیت)
- (با جیغ): این کوفتی چیه به من زدی؟ با اجازه گی این سرم رو به من زدی عوضی؟ حالا چجوری میخوای درش بیاری؟ خیلی عوضی ای. خواستی تلافی سرم درادی؟ آره عوضی؟
- رها صدات داره اذیتم میکنه. ساکت شو.
romangram.com | @romangram_com