#عشق_چیز_دیگریست__پارت_67

- گفتم با اجازه کی همچین غلطی کردی؟

- (با عصبانیت و داد): با اجازه خودم. واسنکه رسما مرده بودی. زندت کردم تا دوباره مثه الان نیرو واسه هاری داشته باشی. در ضمن من مثه جنابالی بچه نیسنم که دنبال تلافی باشم. چنین کلمه ای تو قاموسم معنی نشده خانوم. (به سمت رها میره و نگاهی به سرمه تقریبا رو به پایان میکنه و با یه حرکت ناگهانی و دور از انتظار رها و عصبانیت سرم رو از دست رها جدا میکنه و بی توجه به ناله رها و پشت به او):راستی پرسیدی چجوری میخوام سرم رو جدا کنم؟ دیدی چطوری؟ ( و پنبۀ الکل رو با خشونت روی محل سوزن جدا شده میگذاره): بگیرش تا خونش بند بیاد. من خسته ام میرم بخوابم. یه نوع خودکشی بی صدا رو انتخاب کن که خوابم رو به هم نزنه. از در اتاق بیرون میره در حالیکه رها هنوز تو شک عمل یزدان و اینهمه سردی یکباره اونه و در حالیکه تمام دادهای تو گلو موندش رو با فشار روی پنبه میخواد خالی کنه با پاش مجکم در رو به هم میکوبه و باز به یاد یاشا می افته و اونهمه التماس و قربون صدقه هایی که رفته بودش برای راضی کردنش به زدن یه سرم و اینهمه سردی و خشم یزدان برای همین کار. در تمام عمرش هیچوقت هیچکس باهاش اینطور برخورد نکرده بود. حتی خود یزدان.

- (اما یزدان میدونست با رها از راه صلح و آرامش به هیچ جا نمیشه رسید. برای هر چیزی باید رها رو تجریک میکرد تا درست عکس اون کار رو انجام بده. میدونست غیر ممکنه تا زمانیکه از خواب بیدار میشه رها حتی پوست لبش رو بکنه چه برسه به اینکه بلایی سر خودش بیاره. اما در مورد خشونتش زمان در آوردن اون سرم تنها راه همین بود وگرنه خودش یه مکافات میشد و باعث میشد اون حسابی که باید رو از ش نبره رها. یزدان ممکن بود باز هم مجبور بهاستفاده از هر نوع درمانی برای رها بشه و اگر الان از پس رها بر نمی یومد و کوتاه میومد قطعا بعد کارش مشکل تر میشد.): رباب در رو قفل کن و احیانا اگر رها خواست بیرون بره بگو کلید دست منه. نباید از خونه بیرون بره. نه حال مساعدی داره نه با یه پا میتونه راه بره. در ضمن براش یه لیوان شیر با صبحانش ببر و مجبورش کن بخوره. من میرم اتاقم یه کم استراحت کنم. از بی خوابی و اینهمه ماجرای دیشب سرم از درد داره می ترکه، روی پا بند نیستم. در ضمن دورادور حواست بهش باشه که بلایی سر خودش نخواد بیاره.

- چشم آق. خیالتون راحت. برین استراحت کنین. خودم مراقبشم.

- سلام دخترم. خوبی مادر؟ بیا... بیا ببین چه صبحانه ای برات آوردم. شیر محلی تازه و شر شیر و مربای بهار نارنج و تخم مرغ محلی با نون تازه. بیا مادر یبا یه کم بخور نیرو بگیری. باید خیلی به خودت برسی تا پات زودتر خوب شه.

- (با تنی خسته و اعصابی خراب که درداش هم بدترش کرده بود رو به رباب با لحنی گزنده): میل ندارم. ببرش. (انگار مقصر تمام اون اتفاقات این زن ساده و روستایی باشه تمام عصبانیت ها و فشارهای روش رو میخواست رو شونه های خسته این زن بریزه و زن که تنها کودکی لرزلن و عاصی از درد رو جلوش میدید با آرامشی خارج از تصور و این بار با محبتی بیشتر رو به رها): عزیزم میل ندارم که نشد حرف. مگه میشه دیشب تا حالا هیچی نخورده باشی و الان هم سیر باشی! بیا شیرتو بخور تا خودم برات لقمه درست کنم.

- (با لحنی گزنده و تلخ و صدایی بلند تر از حد معمول): گفتم که نمی خورم. دست از سرم وردار. برو قرصامو بیار برام.

- (با مهربونی و صدایی گرم): خانوم جان با شکم خالی که نمیشه قرص بخورین باید اول یه کم صبحانه بخورین بعد(دستش رو روی چشمش میگذاره): ای به چشم. قرصاتونم میدم ولی اینجوری نمیشه. آقای دکتر به من سپردن اول یه چیزی میخورین بعد قرصاتونو.

- (انگار رها منتظر دقیقا همین یک کلمه بود که مثه آتش فشان با صایی جیغ مانند تمام دلخوری ها و ناراحتی هاش از یزدان رو خالی کنه): آقای دکتر غلط کرد. من خودم میدونم چی خوبه چی بده. برو قرصامو بیار بده تا من ببینم کی جرات داره دهن وا کنه.

- (در اتاق تو یه چشم به هم زدن روی پاشنه میچرحه و با ضرب به دیوار میخوره): چیه صداتو انداختی سرت. مثکه نفهمیدی میخوام برم استراحت کنم. رباب خانوم ولش کن. میل نداره خوب. سیره. اون سینی رو ببر آشپزخونه یه یه ساعت دیگه خودم میام میخورم. جنابالی هم خوب گوشاتو وا کن اگه میخوال ادای بچه 4 ساله های خود رای رو درادی اصلا مهم نیست فقط محض اطلاعت تا چیزی نخوری از قرص هم خبری نیست. دیگه خود دانی. اگه درد کشیدن بهتر از صبحانه خوردنه به لج کردنت ادامه بده. فقط صداتو بیار پایین .رها واقعا خسته ام . سرم از درد داره می ترکه. بذا دو دیقه چش رو هم بذارم.

- به درک که سرت درد میکنه. اصلا میدونی چیه بهتر. حقته. خوشحالم از این موضوع. ایشالا زودتر بترکه. انقد داد میزنم و رو اعصابت را میرم تا حالت جا بیا.

- (با صدای آروم و پر از خشم): خیلی بچه ای رها. واقعا با یه بچه 4 ساله هیچ فرقی نداری. (پشت به رها میکنه تا از در بیرون بره که با برخورد ناگهانی بالشت به پشت سر بر میگرده. بالشت رو از روی زمین بر میداره و بی هیچ کلامی روی تخت بر میگردونه و یه نگاه به صورت رها میندازه و آروم بر میگرده و از اتاق خارج میشه. این رو از کودکی مامانش یادش داده بود که وقتی کسی باهات داد و دعوا میکنه بهترین جواب بهش یه سکوت و یه نگاهه و الحق که حرف حقی رو بهش یاد داده بود.)

romangram.com | @romangram_com