#عشق_چیز_دیگریست__پارت_65
- (با التماس و ترس فریاد میزنه): کمک. یاشا کمک. تنهام نذار یاشا. دارم میمیرم. یاش
- رها رها... (با تکون های شدید دستی به این دنیا بر میگرده. دوباره تو رویای یاشا رفته بوده) آروم رها. فقط یه خواب بود. آروم باش. آروم.
- یاشا داشتم غرق میشدم. یاشا خیلی بدی. تو ولم کرده بودی. من داشتم غرق میشدم اما تو... تو دست یلدا و یاسمینو گرفته بودی. یاشا بگو تنهام نمیذاری. بگو یاشا.(دست یزدان رو مجکم چسبیده و انگار هنوز یاشا رو میبینه و التماس میکنه)
- (دست رها رو فشار میده، فشاری بیش از حد معمول تا به این شکل رها رو به حال برگردونه): رها من یزدانم. تو داشتی خواب میدیدی. رها سعی کن با این قضیه کنار بیای. باید من بعد به خودت و زندگی خودت بدون یاشا فکر کنی. یاشا زندگی خودش رو داره تو هم زندگی خودت رو باید داشته باشی. اینو بفهم رها. خواهش میکنم.
- (با عصبانیت دست یزدان رو پس میزنه): تو... تو... منو داری کجا میبری؟ تو داری منو میبری یه جا که یاشا پیدام نکنه. تو داری منو میدزدی. تو.... تو میخوای چه بلایی سرم بیاری؟ هان؟ همین الان وایسا وگرنه در رو باز میکنم. (با داد): زود باش نگه دار. کور خوندی اگه فکر کردی میذارم دستت به من برسه. یاشا گفت بهم اعتماد نکنم ها. من چطوزی سوار ماشین تو شدم؟ هان؟ تو .... ت
- (رها انگار هذیون میگفت. تو این دنیا نبود. زمان و مکان رو گم کرده بود و انگار اتفاقات تا اون لحظه به فاصله همین یکی دو ساعتی که خوابیده بود از ذهنش پاک شده بود.)(یزدان با تکون های شدیدی که به دستها و شونه رها وارد میکرد سعی داشت رها رو به حال برگردونه. اما رها خسته تر از اون بود که بخواد حتی لحظه ای فکر کنه و یا زحمت برگشتن به حال رو به خودش بده. یزدان رستش رو روی پیشونی یلدا گذاشت و تب شدید یلدا این واقعیت که اون تو حال خودش نیست رو براش مسلم کرد.)
- (یزدان فقط یه راه داری اونم اینکه تا رسیدن بذاری تو همین رویا باشه که تو یاشا هستی وگرنه باز یه کار احمقانه دیگه میکنه و یا شاید واقعا در ماشین رو باز کنه.): رهایی شوخی کردم بابا. منم یاشا. ولی خوب ترسوندمت ها.(یه لبخند)
- (با عصبانیت): اصلا شوخی جالبی نبود یاشا. دفه آخرت باشه. فهمیدی؟
- (دست رها رو دوباره توی دستش میگیره و): باشه خانومم. شرمنده. حالا تو یه کم بخواب تا برسیم ویلا.
- یاشا چقد گرمه. دارم میسوزم یاشا. یه پنجره باز کن. مردم. نمیتونم نفس بکشم یاشا. وای
- بیا فدات شم این قرص رو بخور. یه کم تب داری. اینو بخور تا تبت بیاد پایین عزیزم.
- (ساعت حدود 5 صبح به ویلا میرسند. رها تبش پایین اومده و خوابه. یزدان ماشین رو دمه ویلا نگه میداره و با زنگی که میزنه آقا کریم در رو براش باز میکنه و وارد ویلا میشه. ماشین رو جلوی در ملک نگه میداره و از ماشین پیاده و با کریم سلام و علیکی کرده و بهش سفارش یه مقدار خرید رو میده و بعد از کش و قوسی که به خودش میده به سمت رها رفته و در رو باز میکنه. ابتدا میخواد صداش کنه اما با دیدن حال رها بهتر میبینه که بگذاره کمی بیشتر استراحت کنه و در نتیجه دوباره در ماشین رو میبنده و خودش به سمت ویلا قدم بر میداره. مثل همیشه سکوت و آرامش و بوی نم دریا و صدای موج هایی که با سخاوت هر لحظه گوشه ای از وجودشون رو به تن سرد صخره ها و ساحل میزنند روح خسته اش رو کمی آرامش بخشید. امروز روز واقعا خسته کننده ای رو گذرونده بود. روزی پر استرس و پر از غم و ناراحتی و فکر و خیال. بیشتر از هر چیز این رها بود که امروز از صبح تمام ذهنش رو به خودش مشغول کرده بود. این احساس نا شناخته ای که روز به روز جای بیشتری رو تو تمام وجودش اشغال میکرد و باعث میشد کوچکترین درد و ناراحتی رها رو دوشش مثل کوه سنگینی کنه. دردی که تازه از این به بعد شروع میشد. دردی که تن خسنه و مریض رها شاید به این سادگی ها نمیتونست زیر بارش دووم بیاره. یاد حرف بزرگی افتاد که میگفت امید مجاهدت بزرگ ماست. رها این امید رو گم کرده بود. سالها چیزی رو به چشم امید دیده بود که یک شبه نا امیدش کرده بود. کاخ آرزوهای رها یک شبه نابود شده بود و یزدان میخواست تمام تلاشش رو برای وادار کردن رها به ساختن کاخی نو بر پایه عقل و منطق وادار کنه. کاخی که اگر اجازه میداد یزدان سنگ سنگش رو با دست روی هم میگذاشت تا این سختی ساختن رو دوباره متحمل نشه. اما رها با همه فرق داشت. یا شاید هم مثل تمام عاشقان معشوق از دست داده بود که چیزی در گوششان مدام فریاد میزد: دیوار اعتماد فرو ریخته. قطعا یزدان برای به باور رسوندن دوباره چنین آعتمادی اون هم به چنین کسی با چنین پایبندی ای در عشق کار چندان ساده ای نبود ولی مهمتر از تمام اینها دو چیز بود اول کمک به رها برای در اومدن از این ضربه و فشارش و دوم قانع کردن رها برای عمل.)
romangram.com | @romangram_com