#عشق_چیز_دیگریست__پارت_46
ماه شدم ابر شدی. اشک شدم صبر شدی.برف شدم آب شدی.قصه شدم خواب شدی.
لیلای من، دریای من، آسوده در رویای من.این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو.
من عاشقم. مجنون تو.گمگشته در بارون تو.
مجنون لیلی بی خبر. در کوچه هایت در به در. مست و پریشون و خراب.هرآرزو نقش بر آب.شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت.
(دیگه صبح شده بود و به زودی رها از خواب بیدار میشد و قطعا از رویای دیشبش هم. و اونوقت بود که دیگه توجیهی برای خوابیدن روی پای یزدان وجود نداشت و قطعا باز هم یزدان مقصر همه چیز بود. پس خیلی آروم سر رها رو بلند و روی بالشت گذاشت و از تخت بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و آروم روی مبل مقابل رها ولو شد. چه شبی بود دیشب. یه شبه عاشق شده بود. حالا بیشتر رها رو درک می کرد و می فهمید. رها چی میکشی...)
- هان چیه؟ چرا زل زدی به من؟ آدم ندیدی تا حالا؟
- (با لبخند): چرا دیدم ولی نه به پر رویی تو. شب تا صبح خوابو زندگی و تختمو ازم گرفته بودی حالام که... هی ... هی... هی....
- خودت جاتو دادی من که التماست نکردم.بعدم می خواستی بخوابی چرا گردن من میندازی.
- وای رها روتو برم.
romangram.com | @romangram_com