#عشق_چیز_دیگریست__پارت_150


- خوب... خوب مگه

- (با حالتی عصبی اما آروم و در حال نوازشه موهای رها): رها نه... رها مگه زده به سرت؟ چرا دیوونگی میکنی عزیزم؟

- (خودش رو لوس میکنه و با بغض): تو چیکار به این کارا داری؟ من خوبم. اصلا نکنه دیگه از من سیر شدی؟

- (عصبی): رها چرا مزخرف میگی؟ چرا نمی فهمی؟ مگه من حیوونم که با این حالت بخوام لذت ببرم؟ دیگه خستم کردی. هفته هفت روزه شیش روزش ... (سرش رو محکم توی دستش میگیره و با اعصابی خراب نفسش رو از سینه بیرون و رو به رها): دیگه تمومش کن رها. تا یه ماه همه چی تعطیله.

- رها بغض میکنه و روشو بر میگردون و با حرص بالشتش رو از روی تخت بر میداره و از تخت پایین میاد که یزدان دستش رو مجکم توی دست میگیره و برش میگردونه توی تخت

- خیلی وقت بود عقل و منطقم یه جایی تو وجودت پیدا کرده بود. گفتم دیگه عوض شدی ولی میبینم که باز داری بر میگردی سر خونه اولت. (با عصبانیت): رها جای خواب توی همین تخته. چه خوشت بیاد چه نیاد. پس بخواب سر جات.

- (رها با دار): ولم کن. وقتی منو نمی خوا

- یزدان با عصبانیت حرف رها رو قطع میکنه و : رها حرف بیخود نزن. خودتم میدونی چرا میگم نه. تو این جند وقت هر بار برانکه ناراحت نشی و این فکرای مزخرف رو نکنی کوتا اومدم اما هر چیزی حدی داره. نمی دونم چت شده این مدت اما یه کم هم به سلامته جسمیت فکر کن. و بعد رها رو در آغوش میگیره و با بوسه ای دهانش رو میبنده و جای هر حرفی رو ازش میگیره. اون شب تا نیمه های شب نوازشش میکنه . اونقدر که آروم میشه و به خوابی عمیق فرو میره.

- از فدای اون روز دوباره رها همون رهای دوست داشتنی و شاد همیشگی میشه . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه. تا چند وقت رها خوب بود. خوب که نه، عالی

- یزدان به اینجای افکارش که میرسه ناگهان همه چیز براش روشن میشه. نه.... از اون روز دقیقا یک ماهی داره میگذره. یعنی ... یعنی... کم کم همه چیز براش روشن میشه. رها ازش دلخور بود. اما فقط به خاطر خودش بود. تو که دیدی وضعیتش رو. تو که قبول داری دلیلمو. وای نه. تو که میدونی چقدر دوسش دارم. اما نه درد چیزه دیگه ای بود. ای خدا آخه چرا تا حالا نفهمیدم. آره اون دردش از بچه دار نشدنشه. اما... اما خوب تقصیر من چیه؟ چرا نمی فهمه خواسته خداست؟ ها؟ اگه قرار بود بچه دار شه اونهمه شب... اونهمه..... نه.... حتما هم منو مقصر میدونه. نکنه پیش خودش فکر کرده مخصوصا این کارارو دارم میکنم که بچه دار نشه؟ ای خدا حالا چیکار کنم؟ خدایا خودت کمکم کن....

- نا خوداگاه از روی صندلی آشپزخونه بلند و به سمت اتاق خواب میره. رها سرش هنوز زیر لحافه و دوباره صدای گریه های آرومش به گوش میرسه. به سمت تخت میره و پتو رو کنار و رها رو در آغوض میگیره.


romangram.com | @romangram_com