#عشق_چیز_دیگریست__پارت_149

- زده یه ماه. به یاشا رفته. مگه نه؟

- نمی دونم رها. خیلی زوده برا نظر دادن. باید یه کم بزرگتر شه.

- آره. راس میگی.

- (لپ تاب رو از دستش بیرون و خاموش میکنه): رها جان دیگه تقریبا صبح شده. منم سرم درد میکنه هنوز و خسته ام. میشه یه کم استراحت کنیم؟

- باشه.... باشه....

- دوباره میرن توی تخت. یزدان هر چقدر تلاش میکنه تا همه چیز رو فراموش و رها رو در آغوش بگیره دستش جلو نمی ره. اون نگاه .... نه... نه یزدان تو اشتباه میکنی. اما نه اشتباه نمی کرد اون نگاه داشت میسوخت. آب میشد. اما نه برای یزدان بلکه برای یاشا و دخترش. شایدم داشت تصور میکرد که اون کودک، کودکه خودش و یاشاست. نا خوداگاه و برای اینکه جلوی این فکرای نابود کنندش رو بگیره با صدای بلند نفسش رو به بیرون میده و پشت به رها چشماش رو میبنده و سعی میکنه به هیچ چیز فکر نکنه.

- هه. خجالت کشیدی رها. به قران خیلی مرده. من جای اون بودم میزدم زیر گوشت. خجالت نکشیدی اونجور زل زدی به یاشا و دخترش. از فکرات خجالت نکشیدی؟ حتی از فکرشم شرمم میاد. دختره توووووووووووو... وای رها. رها. بمیری رها. تمومش کن. اونیکه باید شاکی میشد هیچی نگفت، تازه استقبالم کرد. اونوقت تو داری جوش میزنی؟ ولم کن. میخوام بخوابم.

- از فردای اون روز یزدان بارها و بارها رها رو دمه کامپیوتر و فارغ از این دنیا میدی. دوباره رها تو یه دنیای دیگه رفته بود. اما همه چیز خوب بود هنوز. هنوز هم جلوی یزدان نقشش رو خوب بازی میکرد. حتی بهش نزدیکتر هم شده بود. چیزی که از سویی برای یزدان عجیب و از سوی دیگه غرق خوشحالی میکردش. کم کم داشت باور میکرد که رها دوباره مال خودش شده. با همه وجود. حتی تو فکرش و رویاهاش. و این کمی آرومش کرده بود.

- یزدان؟

- جانم؟

- دلت نمی خواد امشب دیر بخوابیم؟

- رهااااااااا...

romangram.com | @romangram_com