#عشق_چیز_دیگریست__پارت_148
- (آروم روی موهای رها دست میکشه): رها جان؟ رها. من دارم میرم بیمارستان. مریض اورژانسی دارم. تنهایی نمی ترسی که؟
- (با صدایی خواب آلود و چشمایی بسته): باشه. زود بیا.
- چشماشو باز و نگاهش رو به ساعت مچیش میدوزه. ساعت سه و نیم صبحه و هنوز یزدان بر نگشته. یهو یادش میفته که یزدان سر درد بدی داشت از وقتی رسیده بود خونه و حالا رفته بود. اه رها ازت بدم میاد. شوهرت با اون سر درد پاشد بره بیمارستان اونوقت تو حتی به خودت زحمت باز کردن چشاتم ندادی چه برسه به اینکه بدرقش کنی. خیلی نفهمی. ببینم راستشو بگو اگه یاشا هم بود همین جوری رفتار میکردی؟ هان؟یاشا... ببینم الان چه ماهیه؟ هان؟ و با استرس و سریع توی کیفش خم و تقویم رو در میاره.باید حدود نه ماهی شده باشه. با عجله به سمت لپ تابش خیز بر میداره و اون رو روشن و سریع میره تو face book و وارد پروفایل یاشا میشه. خودش هم درک نمیکنه اینهمه سرعت برای چیه؟ میخواد چی رو ببینه؟ ناگهان فرو میریزه. تازه می فهمه هنوزم همون حس رو داره.
- دوباره صدا تو گوشش فریاد میزنه. تو... تو داری به یزدان خیانت میکنی. عوضی. حیفه اونهمه عشق و محبت. حیفه اونهمه مهربونی هاش. هه. واقعا برات متاسفم. تماشا کن. خوبه. عکسای دخترشه. خیلی خوشگله نه؟ ببینم میتونی حدس بزنی به کی رفته؟ خوب معلومه کپیه یاشاست. آره... آره... مرگ و آره . درد و آره. خجالتم خوب چیزیه.
- چشم میدوزه به یاشا و شیدا و میره به یه دنیای دیگه. انقدر از اینجا دوره که حتی صدای گردشه کلید و ورود یزدان رو هم نمی شنوه.
- یزدان که متعجب از روشن بودنه چراغ میشه و نگرانه اینکه مبادا اتفاقی برای رها افتاده باشه با قدم هایی سریع خودش رو به اتاق میرسونه که با رها با لپ تابی روی پا و اشکایی روی گونه مواجه میشه. رها انگار تو این دنیا نیست. آروم بهش نزدیک و نگاهی به لپ تاب میندازه. حدسش درست بود. بازم یاشا. ناگهان چیزی تو وجودش فرو میریزه . درد دوباره تو سرش میپیچه. رویا فرو میریزه. آروم از اتاق بیرون و به سمت آشپزخونه میره. قرصی بر میداره و با لیوانی آب لا جرعه سر میکشه و سرش رو روی میز میگذاره و به فکر فرو میره. هه. تمام طول راه این سر درده لعنتی رو تحمل کرده بود تا بیاد و تو آغوشه رها تمام درداشو فراموش کنه. خستگی از تنش بیرون بره . اماااااااااااااااا....
دستش رو روی صورتش میگیره و با دست سرش رو فشار میده. انگار میخواد با این فکر همه چیز رو از وجودش پاک کنه. این فکرای مزاحم که مثل خوره میخوردش. نباید خودشو میباخت. نه... نه....
- بعد از چند دیقه که کمی به خودش مسلط شده بود بلند و به سمت اتاق گام بر میداره. رها هنوز تو یه دنیای دیگس. دستی پشت رها میگذاره و با لبخندی ساختگی و وجودی پر درد و در ظاهر آرام
- چه دختر کوچولوی خوشگلی. چند وقتشه رها؟
- رها نیم متر میپره. وای..... تو... تو کی اومدی؟ من .... من اصلا متوجه نشدم.
- آره. ببخشید اگه ترسوندمت عروسکم. (بوسه ای روی موهاش میزنه و دوباره سوالش رو تکرار میکنه)
romangram.com | @romangram_com