#عشق_چیز_دیگریست__پارت_147

- رها ناخوداگاه به فکر فرو رفت. واقعیت این بود که همیشه یکی از رویاهاش این بود که ازدواج کنه با یاشا تا همیشه حلقه ای که اون بهش میداد رو به نشونه عشقش تو دستش نگه میداشت اما در مورد یزدان از روز اول از این انگشتر فرار کرده بود و یزدان با صبر و بردباری همیشگیش تا امروز صبر کرده بود و حالا هم. ناخداگاه از خودش ناراحت شد. این حقش نبود. و حالا عذاب بیشتری تمام وجودش رو گرفته بود. تمام اینا به یه طرف اینکه حتی به فکرشم نرسیده بود که باید برای یزدان به مناسبت این اولین عیدی که منار هم شروع میکردن هدیه ای میخرید. مستاصل مونده بود که چیکار باید بکنه که ناگهان یاد آویز گردنش افتاد. آویز و ان یکادی که مال مادر بزرگش بود و سالها پیش تو گردنش انداخته بود تا از گزند تمام بلاها دور باشه. زنجیری که حتی روزه عروسیش هم حاضر نشده بود از خودش جدا کنه. دستش رو با تردید به سمت زنجیر برد و آروم از گردنش باز و تو چشمای یزدان نگاهی عمیق کرد و

- من برات هدیه ای نخریدم اما این زنجیر یادگاره مادر بزرگمه. تنها چیزی که تو تموم این سالها هیچوقت از خودم جداش نکردم. از امروز مال توست. امیدوارم همیشه از هر گزندی دور نگهت داره و آروم زنجیر رو به گردن یزدان بست و قطره اشکی آروم از چشمش فرو ریخت و همزمان لحظه ای چشماش رو بست و تو ذهنش: مامان بزرگ یزدان امانت داره خوبیه. تا اونو دارم از هر بلایی دورم. پس این زنجیر و دادم به اون تا اونم از هر گزندی دور باشه. منو ببخش مامان بزرگ ولی بهت قول میدم از کارم پشیمون نشی.

- با بوسه ای که روی چشماش نشست چشماشو باز و نگاه براقه یزدان رو دید. : میدونم این هدیه برات ارزشه زیادی داشت و بهت قول میدم مثل خودت مواظبش باشم. ازت ممنونم. این بهترین هدیه بود. و آروم رها رو بلند و در آغوش به سمت اتاق خواب برد و روی تخت گذاشت و خودش هم کنارش قرار گرفت.

- (آروم در حالیکه موهای رها رو نوازش میکرد زیر گوشش زمزمه کرد): رها برات یه هدیه دیگه هم دارم. تو هم دلت میخواد؟

- چی میتونست بگه؟ هدیه ای که با به یه دنیای دیگه میبرش. حتی به این هدیه هم دلبسته بود. دلبستگی ای که شاید خودش هم باور نمی کرد. دوباره همون گرما. این دومین باری بود که این لذت رو داشت با تمام وجودش مزه مزه میکرد. لذتی که یزدان تو این مدت به سختی خودش رو در مقابلش کنترل کرده بود تا رها کم کم به وجودش عادت کنه و این حس که باید انجام وظیفه کنه رو از دست بده. دلش میخواست هر بار رها هم لذتی که خودش میبرد رو ببره. دلش میخواست نگاه لرزونش رو ببینه. صدای لرزونش دلش رو بلرزونه. توجود ظریفش رو اونقدر به خودش بفشاره تا با بهش گرما بده. گرمای زندگی. عشق. (آروم زمزمه میکنه): رها هنوزم دلت میخواد بچه دار شی؟ از من؟ زود نیست؟

- رها نگاهش گرم بود. گرم و آتشین. یزدان همه چیز رو به خدا سپرد و خواست خودش. قطعا خودش بهتر میدونست زمانش هست یا نه. تنها یزدان یه وسیله بود پس........

- ساعتها از شب میگذشت و یزدان سر سجاده دعا میکرد و رها آروم نگاهش میکرد. باید با خدا حرف میزد. باید ازش میخواست که اگه صلاح میدونه هدیه ای که رها بی صبرانه منتظرشه بهش بده. باید خوشبختیش رو کامل میکرد.

.

.

.

- با صدای زنگ موبایل با چشم بسته روی پا تختی به دنبای تلفن میگشت که با قطع زنگ و صدای خواب آلوده یزدان دوباره چشماشو بست. انقدر خسته بود که نایی برای باز کردن دوباره اونها نمیدید.

- بله. تا کارای اولیه رو بکنین خودمو رسوندم.

romangram.com | @romangram_com