#عشق_چیز_دیگریست__پارت_108
- یزدان برو بیرون. الان جونه یه آدم در خطره. وقت این کارا نیست. برو بیرون تا عصبیم نکردی. آمپول فشار....
- یزدان از کنار رها میگذره و گوشه اتاق روی زمین میشینه. انگار پاهاش قدرت تحمل وزنش رو ندارن. گیج به روبرو و دستای پدر و دکترها و پرستارها نگاه میکنه....
- خدایا من قسمت دادم. کمکش کن. خدایا. و آروم اشک از چشماش پایین میاد.
- دکتر نیکنام ترجثح میده در این شرایط حتی نیم نگاهی هم به پسرش نکنه. بهش حق میده اما از این وقت نشناسی یزدان در عجبه. الان وقته اینهمه ضعف نیست قطعا اما مجالی هم برای سر و کله زدن با یزدان نداره.
- مریض خون میخواد. یزدان خبرت پاشو از اونجا بیا کمک کن. خجالت بکش یزدان.
.
.
.
اوضاع کم کم به حال عادی بر میگرده و عمل بعد از حدوده سه ساعت و نیم به پایان میرسه. دکتر نیکنام از اتاق بیرون میره و یزدان هم به کمک یکی از پرستارها بیرون میره.
حدود چند دیقه بعد رها رو از اتاق بیرون و به سمت ریکاوری می برن. اما این رها دنیایی با اون رهایی که از در تو برده بودن فرق داشت و این فرانک و حتی گیتی رو که به کار شوهر و پسرش ایمان داشت نگران کرده بود.
- چند دیقه بعد یزدان و دکتر نیکنام به سمت فرانک و بقیه میرن: خوشبختانه مشکلی نیسن. عمل به خوبی انجام شد و انشالا خیلی زود به هوش میاد. یه کم فشار و ضربانش به هم خورده بود و خون لازم داشت که خوشبختانه همه چیز به خوبی حل شد. حالا با خیال راحت بریم یه قهوه بخوریم و یه چیزی ام بدم به این پسرم بخوره تا غش نکرده و با لبخند دست زیر بازوی یزدان میندازه و همه به سمت اتاقه دکتر نیکنام میرن. اونجا فنجانی قهوه میخورن تا استرس رو از وجودشون به کل پاک کنن و دکتر نیکنام بزرگ استکانی نوشیدنی به خورد یزدان میده تا گرماش حالش رو کمی جا بیاره. این بار تلخی نوشیدنی به عکس همیشه شیرین تر از هر زمان دیگه ای به مشام یزدان میاد و پسته ای رو در دهانش میگذاره و به سمت بیرون از اتاق برای دیدنه رها میره.
romangram.com | @romangram_com