#عشق_چیز_دیگریست__پارت_107

- (در حالیکه به زور جلوی اشکاشو گرفته دست رها رو میگیره و بوسه ای بر اون میزنه و): آی آی... نداشتیما. بدو که کلی کار داریم. دختر کوچولومون منتظره ها...

و همراه رها و پدر وارد اتاق عمل میشه. رها بر اثر استرس و ترس زیاد فشارش بالا رفته و این یه کم کار رو خطرناک میکنه. باید هرجور شده آرومش کنن. پس یزدان دستش رو تو دست و آروم باهاش حرف میزنه و از همه چیز مطمئنش میکنه. بعد از حدود یه ربع کم کم به محیط عادت و اون دستگاهای وحشتناک تو چشمش همون دستگاههای ساده ای میشه که بارها تو اتاق عمل دیده و زمان زایمان خیلی از مریض ها استفاده کردن. دکتر بیهوشی دارو رو توی سرم تزریق و رها کم کم هوشیاریش رو میره که از دست بده. تو لحظات آخری که هنوز یه مقدار هوشیاری داره یزدان رو با صدایی کش دار صدا میزنه

- یز...دان... ماسکت... رو... بر... دار.

- پدر با اشاره سر میخواد که یزدان کاری که رها خواسته رو انجام بده و رها اولین بوسۀ زندگی رو روی لبهای یزدان میزنه. بوسه ای که شاید به زور یک ثانیش هم تو هوشیاری زده میشه اما همون دنیایی رو تو همون یک لحظه به یزدان میده.

- حالا رها تو بیهوشی کامله و عمل شروع میشه در حالیکه دستای یزدان به وضوح میلرزه.

- (پرستاری عرق روی پیشونیش رو پاک میکنه و): دکتر حالتون خوبه؟

- (با عصبانیت): یزدان حواست کجاست؟ الان وقته احساساتی شدن نیست. فکر کن یه مریضه مثل تمام مریضای دیگت. به خودت مسلط باش.

- اما باز هم ناخوداگاه به محض اینکه چاقوی پدر روی سینه رها حرکت میکنه پنس از دستش میفته و چشمانش رو میبنده.

- (با داد): بهت گفتم خودتو کنترل کن. نمی تونی برو بیرون چون اینجوری حتما به کشتن میدیش.

- شاید حدود چند دیقه که برای یزدان همچون قرنی میگذره طول میکشه تا کم کم به خودش مسلط و مشغول شه. حالا حدوا دو ساعتی میشه که فرانک پشت در در آغوشه گیتی اشک میریزه و برای دخترش دعا میخونه و صلوات میفرسته. دکتر شایگان هم وضعی بهتر از فرانک نداره. مدام طول و عرض راهرو رو قدم میزنه.

....

دکتر فشارش.... فشار دوباره پایین افتاده... و باز یزدان به یکباره کنترل همه چیز از دستش میره و حیره به مانیتورها میمونه.... ضربان .... نبض....

romangram.com | @romangram_com