#عشق_چیز_دیگریست__پارت_109
داخل اتاق میشه و رها رو با چهره ای بی رنگ و خسته میبینه. خدایا کمک کن این اولین و آخرین باری باشه که رها رو اینجوری میبینم. رها همیشه باید یه پارچه شور و هیجان و فریاد باشه. با صورتی گلگون از خشم و یا خنده. خدایا ازت ممنونم که رهامو بهم بر گردوندی. ازت ممنونم. آؤوم کنار تخت رها میشینه و نفس هاشو میشمره و مانیتور رو دقیق نگاه میکنه و بعد با خیالی راحت چشماش رو روی هم میگذاره.
رها کم کم داشت به هوش میومد و این رو میشد از ناله ها و اخمهایی که کم کم مهمون صورتش میشد حدس زد. درد تو تمام بدنش پیچیده بود. انقدر حالش بد بود که فکر میکرد هر لحظه به مرگ نزدیکتر میشه. ماسکی که روی صورتش بود هم بدتر جلوی نفس کشیدنش رو گرفته بود. با دست سعی کرد ماسک رو از روی صورتش برداره. اما انگار دستاش از حرکت افتاده بودن. انگار هیچ نیرویی تو بدنش نمونده بود. داشت تمام سعیش رو میکرد که دستی پر قدرت روی دستش رو گرفت و مانع از حرکتش شد. نمی تونست به درستی آدمها و موقعیت ها رو تشخیص بده پس با ناله شروع کرد به کمک گرفتن.
- آی یا...شا... دا...رم میمی..رم ... آیییییییییییییی.
- دست ناخوداگاه شل میشه. انگار انتظار چنین کلامی رو نداشته. انگار باز هم امیدوار بوده که رها او رو به نام بخونه. یزدان رو تا اینهمه خستگی از تنش بره اما رهای واقعی دوباره و بعد از اینهمه درد و بیهوشی به هوش اومده و دوباره گمشده خودش رو با تک تک سلولهاش فریاد میزنه. همیشه تو درد آدمها از کسی که دوسش دارن و براشون از همه بالاتره و بیشتر نزدیکه کمک میخوان و رها هم از این امر مستثنا نیست فقط این یزدان بود که فکر میکرد شاید جایی برای به نام آوردنش تو وجوده رها باشه. اما............
- یزدان بدون اینکه سرش رو بالا بیاره از اتاق خارج و پشت در رو به یاشا: تقریبا داره به هوش میاد. تو رو صدا میزنه.(و به همین راحتی میدون رو به رقیب واگذار میکنه. چیزی تو وجودش میشکنه. یزدان تو باید قوی باشی. خودت اینو خواستی پس همه چیزش رو باید قبول کنی. با قدمهایی سست به سمت بقیه میره و خبر به هوش اومدن رها رو بهشون میده و خودش با پاهایی خسته و تنی خسته تر به سمت پله ها و دفترش میره. دیگه جایی تو اون جمع نداره.)
- رها عزیزم. خوبی جوجو؟ شیش آروم باش. نباید به خودت فشار بیاری
- آیییییییییی دارم... میمیرم. یاشا یه کاری... کن... نفسم... یاشا... درد دارم...
- آروم رها. آروم باش. این طبیعیه. تو تازه عمل کردی. باید قوی و صبور باشی تا زودتر خوب بشی. (دستی روی موهاش میکشه): تو جوجوی قویه منی. مگه نه؟ رها من باید برم. فقط میخواستم خیالم بابت عمل تو راحت بشه. من امشب بر میگردم. اما باید قول بدی مواظب خودت باشی. باشه رها؟
- دوباره رویا تموم شده بود. دوباره واقعیت با تمام قوا بر سرش آوار شده بود. از اون خوابه بی خبری کم کم داشت بیدار میشد. یاشا مال اون نبود. برادرش بود.... برادر. عضله هاش منقبض شد و فکش مجکم و محکم تر.
- (به تلخی): می خوام استراحت کنم. تنهام بذار. سفرت سلامت. خدافظ.
romangram.com | @romangram_com