#عشق_مخفی_پارت_643
دلت کنج خلوتی می خواهد
برای اشک ریختن
و فکر کردن به روزهایی نزیسته ات . . .)
....!!!
داشت كم كم بغضم ميتركيد كه
ماشين ايستاد و از دور يه مردي رو ديدم كه لباس عربي تنش بود و همونطور كه دستش روي
پارچه راه راه مشكي و سفيد سرش بود به سمت ما ميدوييد.........
و به سمت ما دوييد!
شايان با نيش باز به پشت برگشت:
شايان : غلام بيارينيش پايين !
غلام : چشم اقا !
شايان پياده شد كه غلام با اون صداي خشنش گفت: پياده شو!
نگاه غضب ناكي بهش كردم و گفتم : من الان چجوري پياده شم اين همه عقل و از كجات در مياري ؟
من وسط نشسته بودم غلام سمت راست اون يكي غول تشن كه تاحالا نديده سمت چپم !
بعد از يخورده جنگ اعصاب با غلام پياده شديم
همون مرده كه كنار شايان ايستاده بود به سمتمون اومد تقريبا به چهل سال ميزد
ميترسيدم ! حقم داشتم ! يه جاي غريب ، بي كس ، تو اسارت يه مشت ادم رذل !
ميتونم بگم كه من تو اين شرايط فقط ميترسم !
romangram.com | @romangram_com