#عشق_مخفی_پارت_630

عصبي بود از اينكه نتوانسته بود به هدف شومي كه در مغزش بود برسد!
سوار ماشينش شد و با اخرين سرعت حركت كرد و به سمت ويلاي خودش رفت !
انقدري نياز سركشش داغش كرده بود كه يادش رفته بود عمارتش تحت نظر پليس است !
سركوچه عمارتش رسيد اما يهو پايش روي ترمز گزاشت و همينجا ايستاد!
دنده عقب گرفت و مشتش را روي فرمان كوبيد!
سام : لعنتي ،...
اما دير شده بود چون ماشين شخصي پليس دنبالش افتاده بود
سام با سرعت خيلي زيادي از بين ماشين هاي مارپيچ ميرفت ! ماشين ستاد هم با سرعت زيادي به دنبالش !
سام : نيا ،...لعنتي نيا ..... باز هوس كردنم كار دستم داد خراب كردم اه
و با سرعت بيشتري داخل فرعي خاكي پيچيد ! صداي اژير تمركز مغزش را به هم ريخته بود !
همينكه دستش را به سمت تلفن همراهش برد تا يه شايان خبر دهد
پرتگاهي را ديد كه با سرعت به سمتش ميرفت هول شد و سريع پايش را روي ترمز گزاشت و دستي را كشيد !
بي شك اگر با ماشينش سقوط ميكرد، جان سالم به در نميبرد !
در حالتي كه از ترس به خود ميلرزيد نفس عميقي كشيد سرش را روي فرمان گزاشت !
همان موقعه در ماشين باز شد و به سرعت كشيده شد!
تفنگ را به سمتش گرفته بود
-واي به حالت اگه بخواي كاري كني و فرار كني ! معطل نميكنم و يه گلوله حرومت ميكنم !
سام آنقدر حالش بد بود كه تفنگش را يادش رفته بود
پياده شد و دستش را پشت سرش گزاشت ! دو ستوان به ماشين تكيه اش دادند و بدنش را گشتند
سام : اقا من كاري نكردم ..... چرا دستنبند ميزنيد؟
ستوان همانطور كه به سمت ماشين ميبردش با اخم غليظي گفت : صحبت نكن اقا ... چون كاري نكردي داشتي فرار ميكردي؟ ها؟

romangram.com | @romangram_com