#عشق_مخفی_پارت_629

ايليا : پرهام ...اخ .... چرا جواب نميدي؟ مگه ...مگه بچه ها نيومدن و بعد،...
پرهام كلافه گفت: داداش ببين خونسرديتو حفظ كن .... نميدونم چجوري بگم !
ايليا كلافه با صدا بلند و عصبي گفت : پرهام حرف بزن ديگه ميگم ادرينا كو؟
پرهام تند گفت : اونجوري كه اميرحسين گفت موقعه اي كه تو گلوله ميخوري اونا ادرينا رو ميبرن و از در مخفي خونه فرار ميكنن و وقتي ميان كسي نيست ! تا امروز هم دنبالشون گشتن اما هنوز پيدا شون نكردن
پرهام نفسي كه هنگام تند تند صحبت كردن در سينه اش حبس كرده بود را بيرون داد
و به ايليا نگاه كرد كه مبهوت به لبان پرهام چشم دوخته بود و هرلحظه دستش مشت ميشد و رنگش بيشتر به قرمزي ميزد!
پرهام : ايليا خوبي ؟
ايليا تند در حالي كه دستش روي قسمت باند پيچي شده بدنش بود از تخت پايين اومد !
پرهام سريع به سمتش رفت و سرش داد كشيد
پرهام : ايليا بشين ، تو حالت خوب نيست تا الان تو كماء بودي .....بهت گفتم بشين !
ايليا در حالي كه دست پرهام را پس ميزد گفت : مهم نيست الان فقط ادرينام مهمه
پرهام : ايليا انقد مقامت نكن تو حالت خوب نيست نميتوني بري لعنتي گفتم بشين
ايليا پرهام را هل داد و كمي تلو تلو خوران به سمت در اتاق رفت
با فهميدن وضعيتي كه براي ادرينا پيش أمده بود قلبش لحظه اي از حركت ايستاده بود و برايش مهم نبود كه حالش خوب است يا بد فقط به دنبال نيمه گمشده اي كه بي حد نگرانش بود ميرفت !
همينكه دو اتاق را باز كرد سرهنگ محبي و پدر و مادرش را پشت در ديد!........



* داناي كل * ( ٤ساعت قبل)
سام عصبي از اتاق بيرون رفت، حوصله صحبت با شايان را نداشت !
مستقيم به سمت حياط رفت ! حالش بد بود و بد جور طعم ادرينا زير دندان هايش مانده بود !

romangram.com | @romangram_com