#عشق_مخفی_پارت_628

پرهام : ممنون
و از اتاق بيرون رفت ! و ب سمت اتاق ايليا رفت !
اروم در را باز كرد و داخل رفت ! نگاهش به ايليا افتاد كه چشمانش بسته بود و رنگش كمي به سفيدي ميزد !
پرستار بالاي سرش بود ! نگاهي به پرهام انداخت و گفت : زياد خسته شون نكنيد و زود بيرون بيايد ..... در ضمن وادارش كنيد صحبت كنه از موقعه اي كه به هوش اومدن فقط اسم يه خانم و گفتن!
پرهام لبخند غمگيني زد و گفت : حتما ، ميشه تنها صحبت كنيم ؟؟؟
پرستار : بله حتما ...يه لحظه اجازه بدين ....
سوزن سرم را داخل دست ايليا كرد و بعد از زدن چسب ، از اتاق بيرون رفت !
كه پلك هاي ايليا لرزيد و چشمان سبزينه اش را باز كرد !
پرهام بالاي سرش رفت و صدايش زد
پرهام : رفيق؟؟؟ ...........



پرهام :رفيق؟؟؟
ايليا سرش را به سمت پرهام چرخاند و كمي خودش را بالا كشيد ..،
كه جاي گلوله اي كه خورده بود و الان باند پيچي شده بود درد گرفت !
اخ كوتاهي گفت و به بالشت تكيه داد !
پرهام : داداش حالت خوبه ؟ ميخواي بگم پرستار بياد؟
ايليا لبش را با زبان تر كرد و گفت : نه ... نه
همان طور كه صورتش از درد جمع شده بود گفت: پرهام ادرينا كجاست؟
پرهام براي لحظه اي مغزش ايستاد ! نميدانست چه بگويد از طرفي نميخواست ايليا نگران شود و از طرفي هم بلاخره ميفهميد

romangram.com | @romangram_com