#عشق_مخفی_پارت_625



كه همونطور كه به سمت اتاق ميكشوندنم گفتم : عوضي حرومزاده ......
داخل اتاقي كردنم !اون اتاق قبلي نبود يه تخت گوشه اتاق بود و يه فرش گرد وسط اتاق با ميز توالت و پرده هاي ابي!
كف زمين نشستم كه چند تا تيكه لباس و غلام انداخت جلوم !
غلام : بپوش اينارو ! واي به حالت اگه نپوشي انوقت كه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي ! يه ساعت ديگه راه ميفتيد ! اقا گفتن غذا بيارن برات!
با خشم نگاش كردم و گفتم : از جلوي چشمام گم شو
پوزخندي زد و بيرون رفت و پشت سرش درو قفل كرد
به گل قالي نگاهي انداختم كه ناخوداگاه اولين قطره اشكم روي لباساي جلوي دستم و افتاد
ياد تنها چيزي كه تو ابن جهان داشتم افتادم كه هق هق ريزم اوج گرفت !
نميدونم زندست يا نه ؟ حتي فكر اين كه م ... مرده باشه خدايي نكرده نفسم و بند مياورد !
اگه خدايي نكرده بلايي سرش اومده بود اين رذل ها واسه اينكه زجرم بدن روزي ٤ بار يادم مينداختن !
ولي اگه اينجور نيست ؟ پس چرا نمياد نجاتم بده؟ نكنه .... تمامش دروغ بود؟
نكنه دوستم نداشته ؟ نكنه من و فراموش كرده ؟ گفته دختر يه خلافكار و ميخوام چيكار ؟ گفته بهتر كه از دستش راحت شدم !
با صداي بلند گريه كردم و صداي هق هامو تو لباسايي كه جلوم بود خفه كردم!
بعد از حدود ده مين هق هق بي جون به سمت تخت رفتم و ولو شدم روش !
انگار جنون گرفته بودم ! اونقدري حس تنهايي داشتم كه به همه كسم شك كرده بودم كه دوستم نداره ..... لعنت به من ضعيف ! لعنت به من كه از هيچي خبر نداشتم و به عشق مَردم شك كردم !
همونطور تو افكارم غرق بودم و به ايليام فك ميكردم كه چشمام گرم شد
اما يهو در باز شد و،،،،،،،
***************
*داناي كل *:

romangram.com | @romangram_com