#عشق_مخفی_پارت_626


پرهام كلافه اسانسور بزرگ بيمارستان شد و دكمه طبقه ١١ را زد !
سرش را به اينه اسانسور تكيه داد و به وضعيت فعلي ايليا فكر كرد !
هنگامي كه ايليا گلوله خورده بود با سر به زمين أمده بود و اين علاوه بر پاره شدن يكي از رگ هاي پايين قلبش در اثر گلوله باعث شده بود در حالت نباتي برود يعني يك جور كماء زنده است صداي همه را ميشنود اما هيچ كاري نميتوان انجام دهد ! فقط از طريق لوله اي كه به معده متصل بود تغذيه ميكرد !
پرهام چشمانش براي چندمين بار پر از اشك شد اما با شنيدن صداي ضبط شده اسانسور كه رسيدن به طبقه ١١ را خبر ميداد ...
دستي به چشمانش كشيد و از اسانسور بيرون رفت !
كه همهمه اي در جلوي اتاق ايليا ديد ! با ترس به سمت اتاق دويد!
رو به پرستار كرد
پرهام: چي شده ؟
پرستار كه از قيافه اش تعجب ميباريد گفت : تبريك ميگم مريضتون به طور معجزه واري به هوش اومدن !
پرهام به گوش هايش اعتماد نداشت برايش قابل باور نبود ! حالت نباتي كه به ندرت از ان سر سالم بيرون مي اوردند و ....الان ايليا به هوش أمده بود !
پرهام : د....درست ميشنوم ....ي...يعني الان ايليا به هوش اومده ؟
پرستار : درسته ! خداروشكر تبريك ميگم !
پرهام : ممنون !
با ذوق پشت شيشه اتاق ايليا رفت كه چند دكتر و پرستار دور تختش را گرفته بودند !
سريع شماره پدر ايليا را گرفت تا زودتر اين خبر خوش را بگويد!
اري شايد ايليا صداي زجه هاي معشوقش را شنيده ! يا شايد هم خدا ميخواهد به سختي هايشان إتمام بديد !
هرچه كه بود ... معجزه ...يا هرچيز ديگر ! ميتوان گفت كه حتمي معجزه عشق بوده .....
معجزه عشق.........
عشقي كه خدا قدرت بينظير ان را در قلب اين دو پرنده دور از هم كاشته بود ..........


romangram.com | @romangram_com